سه شنبه , ۴ آبان ۱۴۰۰

داستان چهاردهم: جوان خداترس و آیات عذاب الهى

امام صادق(علیه السلام) فرمود: روزى سلمان در بازار آهنگران عبور مىکرد، دید جوانى فریاد مىکشد و جمعیت بسیارى دور او را گرفتهاند و آن جوان به روى زمین افتاده و بىهوش شده است.مردم تا سلمان را دیدند نزد او آمده، و گفتند: گویا به این جوان، بىهوشى یا دیوانگى روى داده است.به بالین او بیایید و از خدا بخواهید تا وى نجات یابد.وقتى جوان احساس کرد که سلمان در کنارش است، آرامش یافت و چشم خود را گشود و عرض کرد: من نه دیوانهام و نه حالت بىهوشى به من رخ داده است، بلکه در این بازار عبور مىکردم وقتى دیدم آهنها را روى سندانها گذاشته و مىکوبند به یاد آین آیه قرآن افتادم،«فَالَّذینَ کَفَروا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیابٌ مِنْ نّار یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمیمُ، یُصْهَرُ بِهِ ما فى بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ ، وَ لَهُمْ مَّقامِعُ مِنْ حَدید…»«براى کافران لباسهائى از آتش بریده شود و آب سوزان بر سرهاى آنها ریخته گردد که شدت گرمى آن، اندرون و پوستشان را بسوزاند و براى آنها گرزهایى از آتش قرار داده شود.»یاد این آیه مرا به این وضع در آورده است.محبت آن جوان با ایمان در قلب سلمان راه یافت.او را به دوستى خود انتخاب کرد و همواره سلمان با او رفاقت داشت تا وقتى که به وى خبر دادند دوستت در بستر مرگ قرار گرفته است.سلمان به بالین او آمد و گفت: اى فرشته مرگ (عزرائیل) با برادر من مهربانى کن.صدایى شنیده شده که گفت:«یا اَباعَبْدِالله اَنَا لِکُلَّ مُؤْمِن رَفیق.»«اى سلمان، من نسبت به هر شخص با ایمان رفیق و مهربانم.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.