دوشنبه , ۳ آبان ۱۴۰۰

داستان هیجدهم : قرآن و دوستدار او

یکى از نویسندگان معاصر مىنویسد: بابا کاظم (یکى از یاران صدیق نوّاب صفوى) اهل اراک، انسانى متدین به حقایق، و عامل به دستورهاى حضرت حق بود و تنها چیزى که آن مرد با صفا را رنج مىداد بىسوادى بود; بخصوص وقتى سخن قرآن به میان مىآمد به موجب اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت، سخت رنجیده خاطر مىشد.او با تمام وجود عاشق قرآن بود و میل داشت مانند کسانى که مىتوانند قرآن بخوانند، قرآن بخواند.او نمىتوانست قرآن بخواند ولى به آنچه از قرآن به وسیله علماى ربانى شنیده بود به طَبَق آراسته بود.رفتار و اخلاقش قرآن بود و به حلال و حرام را مخصوصاً در کسب و کار و خوراک رعایت مىکرد.شبى در عالم رؤیا به حضور یکى از معصومین (گویا حضرت پیامبر«ص») مشرف مىشود.حضرت به او مىفرماید: بابا، قرآن بخوان.عرض مىکند نمىتوانم.حضرت مىفرماید: مىتوانى! او در محضر رهبر اسلام چند آیهاى تلاوت مىکند و از شدت شوق از خواب بیدار شده، حسّ مىکند تمام قرآن بر قلب او تجلى کرده و نقش بسته است.فرداى آن شب به محضر نوّاب صفوى رسیده، داستان رؤیاى صادق خود را بیان مىکند.ایشان از او امتحان به عمل مىآورد و مىبیند عین حقیقت است.بابا نه تنها قرآن را از حفظ مىخواند، بلکه با حس سرانگشت خود آیات قرآن را از سایر جملات عربى تشخیص مىداد و همچنین با فلان آیه در چه جزء یا چه سورهاى است.گاهى صفحهاى از مفاتیح را جلوِ او مىگذاشتند و از او مىپرسیدند: این قسمت در کجاى قرآن است؟ انگشت روى کلمات مىگذاشت و مىگفت: این قرآن نیست! گاهى از او مىپرسیدند فلان آیه در کجاست؟ قرآن را باز مىکرد و با انگشت خود آیه را پیدا کرده، نشان مىداد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.