سه شنبه , ۴ آبان ۱۴۰۰

داستان هفتم : قاریان بىولایت

شبى امام على(علیه السلام) از مسجد کوفه خارج شده، به سوى خانه مىرفت و کمیل نیز با آن حضرت بود.در راه به در خانهاى رسیدند که صداى تلاوت قرآن از آنجا به گوش مىرسید و صاحب آن خانه این آیه را با سوز و گداز مخصوصى مىخواند:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الاْخِرَهَ وَ یَرْجُو رَحْمَهَ رَبّهِ..»«آیا کسى که شب رابه طاعت خدابه سجود و قیام پرداخته و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت الهى امیدوار باشد (با کسى که شب و روز به کفر و عصیان مشغول است یکسان خواهد بود.»نواى دلنواز و آهنگ حزین آن شخص ناشناس چنان بود که کمیل را سخت تحت تأثیر قرار داد و مجذوب خود ساخت و دلداده و فریفته آن شخص گردید ولیکن چیزى نگفت و از این نشاط و جذبه باطنى خود سخنى به میان نیاورد.امّا امیرالمؤمنین(علیه السلام) با علم خداداد و بینش آسمانى درک کرد که قلب کمیل دلباخته آن شخص گردیده است.فرمود:اى کمیل، نغمه و نواى مناجات این مرد، تو را فریب ندهد; چه او از دوزخیان است و من به همین زودیها، از حقیقت این موضوع براى تو پرده برمىدارم.کمیل از این مکاشفه و آگاهى و اینکه آن قارى پرسوز و گداز را اهل دوزخ خواند سخت در شگفت شد.این ماجرا گذشت تا قائله خوارج پیش آمد.آنان که قرآن را بدقّت ـ مطابق ضبط الفاظ و عبارات، بدون کم و زیاد ـ حفظ کرده بودند، روبروى امام خود ایستادند و مبارزه کردند و امام هم به اجبار با آنان جنگید.در همین وقایع بود که امام در میدان ایستاده، و شمشیر خونین در دست داشت که قطره قطره خون از آن مىچکید و سرهاى آن تبهکاران، حلقهوار روى زمین قرار داده شده و کمیل روبروى امام ایستاده بود.حضرت با سر شمشیر خود به سرى از آن سرها اشاره کرد و فرمود:«اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ…»اشاره به اینکه اى کمیل، یادت هست شبى که با من بودى و صداى تلاوت قرآن از خانهاى بلند بود و صاحبخانه، این آیه را مىخواند؟اینک این همان شخص است که در آن وقت شب، با آن حال و شور این آیه را قرائت مىکرد و تو را مجذوب خودساخته بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.