سه شنبه , ۴ آبان ۱۴۰۰

داستان سى و چهارّم : برداشت نادرست از قرآن

امام صادق(علیه السلام) فرمود: شنیدم گروهى کممایه شخصى را بسیار تعظیم کرده، فضایل وکمالاتى را براى او بر مىشمرند.دوست داشتم او را از نزدیک ـ به نحوى که مرا نشناسد ـ ببینم تا ارزشش را بفهمم.روزى او را در اجتماع انبوهى دیدم که مردمان نادان بىدانش دور او را گرفته بودند.من به صورت ناشناس، کنارى ایستادم و به او و به آن مردم نگاه مىکردم و او مىکوشید تا خود را از جمع بدر آورد! عاقبت خود را خلاص کرد و من براى انجام خواسته خود او را تعقیب کردم.وى در دکّان نانوایى توقفى کرد و نانوا را غافلگیر نموده، دو قرص نان بر گرفت و رفت.من از او درشگفت شدم ولى گفتم شاید با نانوا حسابى دارد.آنگاه رفت تا به دکان بقالى رسید.آنجا نیز دو انار دزدید و سخت مواظب بود که بقال نبیند.باز از این منظره تعجب کردم ولى با خود گفتم شاید با بقال معامله و حساب دارد و اصلاً چه حاجتى به دزدى دارد آن هم دزدى دو دانه انار! همچنان او را رها نکردم تا به خرابهاى رسید که بیمارى در آنجا افتاده بود.دو قرص نان و دو انار را نزد وى گذاشت و از آنجا گذشت.او از جلو و من از پى رفتیم تا از دروازه شهر گذشتیم.به بیرون شهر که رسیدیم وى را صدا زدم و به او گفتم: مدتى بود نام تو را شنیده و مشتاق دیدار تو بودم و امروز به ملاقات تو رسیدم ولى کارهایى از تو مشاهده کردم که فکر مرا مشغول و نگران ساخته و اینک از آن امور از تو پرسش مىکنم تا این نگرانى رفع بشود.من تو را دیدم که از نانوایى دو قرص نان دزدیدى.سپس به انار فروشى گذشتى و دو انار هم از او ربودى!پاسخ داد قبل از هر چیز بگو ببینم کیستى؟ گفتم: مردى از فرزندان آدم و از امت محمد(صلى الله علیه وآله).گفت: از کدام خانوادهاى؟ گفتم: از اهل بیت رسولخدا(صلى الله علیه وآله)گفت: اهل کدام شهرى؟ گفتم: مدینه پیامبر.گفت: نکند تو جعفربن محمد هستى؟ گفتم: همانم.گفت: چه فایده! نواده پیامبرى که از دین بىخبر است و علم جدّ و پدرت را ترک کردهاى، زیرا کارى که در خور مدح است و کننده آن شایسته تمجید و ستایش است جا نداشت که مورد انکار و ناسپاسى قرار بگیرد.گفتم: جهل من از کجا واضح شد و بىخبرى من از دین کجاست؟گفت: همین که خدا در قرآن مىفرماید:«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِئِهِ فَلا یُجْزى اِلاّ مِثْلَها«کسى که کار نیکى انجام دهد ده ثواب دارد و کسى که کار بدى انجام بدهد زیاده از همان یک گناه بر او نیست.»من با دزدى کردن دو قرص نان دو گناه کردم، چنانکه با ربودن دو انار دو گناه دیگر انجام دادم.پس روى هم چهار گناه کردم ولى خود از آنها نخوردم بلکه دو انار و دو قرص نان را صدقه دادم و هر یک به مقتضاى آیه قرآن ده حسنه دارد که مىشود چهل ثواب.بنابراین از یک سو چهار گناه و امّا از دیگر سو چهل حسنه به جا آوردم و چهار حسنه، مقابل چهار گناه خارج شود.در نتیجه سىوشش حسنه براى من باقى مىماند.من در جوابش گفتم: مادرت در سوگ تو گریه کند! تو خود جاهل کتاب خدایى! مگر نشنیدهاى که خداوند بزرگ مىفرماید:«اِنَّما یَتَقَبَّّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقینَ.»«خداوند، عمل خوب را از پرهیزکاران مىپذیرد و شرط پذیرفته شدن عمل تقوا است.»و تو با دزدیدن دو قرص نان دو گناه کردى و با ربودن دو انار دو گناه دیگر.با صدقه دادن آنها نه تنها حسنهاى را انجام ندادى، بلکه چون بدون رضایت صاحبانش به فقیر دادى چهار گناه دیگر بر آن چهار گناه افزودى.او همچنان خیرهخیره به من نگاه مىکرد و از من نپذیرفت.من نیز او را رها کردم وگذشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.