دوشنبه , ۳ آبان ۱۴۰۰

داستان سى و پنجم : نور درخشنده دهان قاریان

امیرالمؤمنین على(علیه السلام) مىفرماید: روزى رسولخدا(صلى الله علیه وآله) لشکرى را به سوى قومى از کفار که در نهایت عداوت با مسلمین بودند، گسیل داشت.چون خبرى از آنها نرسید رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: اى کاش کسى بود از احوالشان اطلاعى حاصل مىکرد و ما را آگاه مىساخت.در این هنگام پیک بشارت رسید که: آنان بر دشمنان پیروز شدند و ایشان را یا کشتند یا مجروح و اسیر کردند و اموالشان را غارت نمودند و فرزندان و عیالشان را به اسارت گرفتند.چون سپاه در باز گشت خود به مدینه نزدیک شد رسول خدا(صلى الله علیه وآله)و اصحاب با آنان برخورد کردند.زیدبن حارثه که رئیس سپاه بود وقتى نظرش به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) افتاد از شتر پیاده شد و به سوى آن حضرت آمد و پاها و پس از آن دستهاى حضرت را بوسید.رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز او را در آغوش گرفت و سرش را بوسید.سپس عبدالله بن رَوَاحه و آنگاه قیس بنعاصم چنین کردند و رسول خدا(صلى الله علیه وآله)هم آنها را در آغوش گرفت.به دنبال آنها بقیه سپاه پیاده شدند و در برابر آن حضرت ایستاده، به درود و صلوات بر او مشغول شدند و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پاسخ آنان را به خیر داد و سپس فرمود: …آنچه را در این سفر بدان برخوردید براى این برادران مؤمن خود بازگو کنید تا من گفتار شما را گواهى بکنم; زیرا جبرئیل به صدق گفتار شما مرا مطلع گردانیده است.آن جماعت گفتند: اى رسول خدا، ما چون به دشمن نزدیک شدیم از نزد خود جاسوسى را فرستادیم تا از آنجا و عدد آنها ما را باخبر نماید.آن جاسوس چون به نزد ما باز گشت، گفت: عددشان هزار نفر است.شمار ما دو هزار نفر بود لیکن گروه دشمنان از داخل شهرشان فقط با هزار تن بیرون آمده بودند، و سه هزار تن در داخل شهر باقى مانده بودند و چنین وانمود کردند که ما فقط هزار نفر هستیم.رفیق جاسوس ما به ما این طور گزارش داد که آنها در میان خودشان مىگفتند ما هزار نفرییم و آنها دو هزار و ما طاقت درگیرى و نزاع با آنها را نداریم و هیچ چاره نداریم مگر آنکه در شهرمان متحصّن شویم تا آنکه آنها از اقامت و درنگ ما در منزلهایمان خسته شوند و ناچار بنا به مراجعت گذارند.ولى منظور حقیقى آنها این بود که ما را به غفلت اندازند و در بین خود چنین قرار گذاشته بودند که در این صورت ما بر آنها جرأت نموده چیره مىشویم و با لشکر بسیار به سویشان روى مىآوریم.دشمنان داخل شهرشان شدند و درهاى شهر را به روى ما بستند و ما در خارج از شهر توقف کردیم.چون سیاهى شب ما را در بر گرفت و شب به نیمه رسید دروازههاى شهر را گشودند و ما بدون خبر از توطئه، همگى در خواب فرو رفته بودیم، بهطورى که هیچیک از ما بیدار نبود مگر چهار نفر: اوّل زیدبن حارثه که در گوشهاى از سپاه نماز مىخواند و مشغول قرائت قرآن در نماز بود.دوم عبدالله بن رَوَاحه که در جانب دیگرى به همین گونه نماز و قرآن مىخواند.قُتاده بن نُعْمان و قَیْس بن عاصم نیز در جانب دیگر مشغول نماز و قرائت قرآن بودند.در این حال دشمنان در وسط شب تاریک از شهر بیرون شدند.و بر ما شبیخون زدند و ما را تیر باران کردند; زیرا آنجا شهر خودشان بود و به راهها و جایگاههاى آن مطلع بودند و ما بىاطلاع بودیم.ما با خود گفتیم مصیبت بر ما بزرگ آمده و در دام دشمن افتادیم.در این شب ظلمانى ما قدرت دفاع از تیرباران آنها را نداریم، چون ما تیرهایى را که روانه مىساختند نمىدیدیم.در همین غوغا که تیر از جوانب بر ما مىبارید ناگهان دیدیم قطعهاى نور از دهان قَیْس بن عاصم خارج شد که مانند شعله آتش فروزان بود و نورى از دهان قتادهبن نعمان خارج شد که مانند تابش ستاره زهره مشترى بود و نورى از دهان عبداللهبن رَوَاحه خارج شد که مانند شعاع ماه، در شب تاریک درخشان بود و نورى از دهان زیدبن حارثه ساطع شد که از خورشید طالع رخشانتر بود.این انوار از چهار جانب چنان لشکرگاه را روشن نمودند بهطورىکه از روز ـ آن هم وسط روز ـ روشنتر شد و دشمنان ما در ظلمت شدید بودند.ما آنها را مىدیدیم و ایشان ما را نمىدیدند.زیدبن حارثه که سمت ریاست سپاه را به عهده داشت ما را در میان دشمنان پخش کرد و ما گرداگرد آنان در آمده، محاصرهشان نمودیم و با شمشیرهاى برهنه ما یک عده کشته و جمعى مجروح و گروهى اسیر شدند و سپس به شهرشان داخل شدیم و غنیمتها را جمع کردیم.اى رسول خدا، ما شگفتانگیزتر از نورهایى که از دهانهاى این چهار نفر ساطع شده ندیدهایم که موجب تاریکى بر دشمنانمان شد، تا بدین وسیله توانستیم بر آنها غلبه کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.