دوشنبه , ۳ آبان ۱۴۰۰

داستان سى و هفتم : شب زندهداران و قرآن

منصور بن عمار مىگوید: سالى که عازم حج بودم مقدارى در کوفه توقف نمودم.از قضا شبى که در کوچههاى کوفه مىگشتم به خانهاى رسیدم که از آن صدایى بلند بود.گوش فرا دادم، شنیدم کسى مىگفت: گناهى که مرتکب شدم نه بسبب مخالفت با تو بود و نه اینکه جاهل به عذاب دردناک تو بودم بلکه شقاوت به من روى آورد و به بدبختى گرفتار شدم.خدایا، اگر مرا نیامرزى چه کس مرا بیامرزد! من دهانم را نزدیک شکاف در آن منزل بردم و این آیه را تلاوت نمودم:«وَاتَّقُواالنّارَ اَلَّتى اُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ…»«بپرهیزید از آتشى که براى کافران مهیّا شده است.»آن شخص چون این آیه را شنید نعرهاى زد و ساعتى مضطرب شد و بعد از مدتى سکوت نمود.من نشانى منزل را به ذهن سپردم و رفتم.صبح روز بعد به در آن خانه رفتم، پیره زنى را دیدم که نشسته و جنازهاى در پیش رویش گذاشته است.گفتم: اى پیرزن این کیست که وفات نموده است؟گفت: سید جوانى که خوف الهى تمام وجودش را پر نموده بود.دیروز هنگام مناجاتش کسى در مقابل منزل گذشت و آیهاى از قرآن را خواند.این جوان آیه را شنید مضطرب شد و جان را به جانان تسلیم نمود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.