دوشنبه , ۳ آبان ۱۴۰۰

داستان سى ام : احترام قرآن

در کتاب گلزار اکبرى گلشن ۵۱ از ابوالفاء هروى نقل نموده که گفت: من در مجلس پادشاه، قرآن مىخواندم و ایشان استماع نمىنمودند و سخن مىگفتند.پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را به خواب دیدم که رنگ مبارکش متغییر بود، فرمود:«اَتَقْرَءُ الْقُرْآنَ بَیْنَ یَدَى قَوْم وَ هُمْ یَتَحَدَّثُونَ وَ لا یَسْتَمَعُونَ وَ اِنَّکَ لا تَقْرَءُ بَعْدَ هَذا اِلاّ ماشاءَاللهُ.»«آیا قرآن را براى کسانى مىخوانى که باهم سخن مىگویند و آن را نمىشنوند! تو بعد از این به سبب عدم رعایت ادب نتوانى خواند، مگر آنچه خدا بخواهد.»بعد از آن بیدار شدم و گنگ شده بودم، امّا چون فرموده بود «الاّ ماشاءالله» امید داشتم که زبانم آخر خواهد گشود.پس از چهار ماه در همان محلى که آن خواب را دیدهبودم، باز رسولخدا(صلى الله علیه وآله) را در خواب دیدم، فرمود:«قَدْ تُبْتَ.»حتماً توبه کردهاىگفتم: بلى یا رسولالله(صلى الله علیه وآله)، فرمود:«مَنْ تابَ تابَ اللهُ عَلَیْهِ.»هر که به سوى خدا باز گردد خدا هم به مغفرت به او رجوع خواهد فرمود.بعد از آن فرمود: زبان بیرون آورد و با انگشت خود زبان مرا مسح کرد و فرمود:هر گاه نزد قومى قرآن مىخوانى پس ترک کن قرائت را تا هنگامى که گوش گیرند کلام خداوند را.چون بیدار شدم زبانم گشوده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.