سه شنبه , ۴ آبان ۱۴۰۰

داستان بیست و پنجم : اثر قرآن

در کتاب مصابیحالقلوب آمده است که روزى منصوربن عمار به مسجد شده، جوانى را دید که در غایت خضوع و خشوع و گریه نماز مىگزارد.منصور گوید: با خود گفتم از این جوان بوى آشنایى مىآید.توقف کردم تا سلام نماز باز داد.گفتم: اى جوان، مىدانى که خدا را وادیى است در جهنم که او را لظى خواندند که:کَلاّ اِنَّها لَظَى، نَزَّاعَهً لِلشَّوَى«چنین نیست، بدرستیکه آن زبانهاى است که پوست را از بین مىبرد.»او نعرهاى بزد و بیهوش شد.زمانى بعد به هوش آمد و گفت: کلام، زیاد گردان! گفتم:«یا اَیُّهَاالَّذینَ آمَنُوا قُوآ اَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَ قُوُدها النّاسُ وَ الْحِجارَهُ عَلَیْها مَلائِکَهٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللهَ مآ اَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلونَ ما یُؤْمَرُونَ.»«اى کسانیکه ایمان آوریدهاید خود و اطرافیانتان را از آتشى که هیزم آن مردم و سنگ مىباشد نگه دارید و بر آن آتش، ملائکهاى مىباشند که درشت سخن، سختگیر و در آنچه که به آنها امر مىشود خدا را نافرمانى نمىکنند.»پس آن جوان از شنیدن این آیه نعرهاى بزد و جان به حق تسلیم کرد.به کار وى قیام نمودم، چون جامه از تن وى باز کردم بر سینه وى به خطى سبز نوشته دیدم که:«فَهُوَ فى عیشَه راضِیَه، فى جَنَّه عالِیَه، قُطُوفُها دَانِیَهٌ.»«او در زندگىِ پسندهاى، در بهشت عالى که میوههایش نزدیک هستند به سر مىبرد.»چون وى را دفن کردم شبانه او را در خواب دیدم که مىآمد و تاجى مکان به درّ و جواهر بر سر نهاده است گفتم:«ما فَعَلَ اللهُ بِکَ.»خدا با تو چه کرد؟گفت: مرا به درجه شهدا رسانید، بلکه زیادتر.گفتم: زیاده چرا؟ گفت: شهداى دیگر به شمشیرهاى کفار کشته شدهاند و من به شمشیر ملک جبار.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.