سه شنبه , ۴ آبان ۱۴۰۰

داستان بیست و هفتم : انقلابى درونى با یک آیه

علامه مجلسى(ره) مىنویسید: وقتى آیه«وَ اَنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُ هُمْ اَجْمَعینَ لَها سَبْعَهُ اَبْواب لِکُلِّ باب مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ.»«بدرستى جهنم وعدهگاه گمراهان است.براى آن است هفت در براى هر در از آن گمراهان، جزئى تقسیم شده است.»نازل شد.رسول خدا(صلى الله علیه وآله)گریه شدیدى کرد.صحابه هم از گریه آن حضرت گریه کردند، بدون اینکه بدانند جبرئیل چه آورده و رمز گریه پیغمبر چیست.کسى هم توانایى سخن گفتن با آن حضرت را نداشت و از عادات پیامبر(صلى الله علیه وآله)این بود که هر زمان فاطمه را مىدید مسرور مىگردید.از همینرو سلمان رهسپار خانه فاطمه(س) شد.وقتى وارد گردید، دید مقدارى جو پیش روى فاطمه(س) است و مشغول آرد کردن آن مىباشد و این آیه را مىخواند.«وَ ما عِنْدَاللهِ خَیْرٌ وَاَبْقى.»«آن چیزى که نزد خداست بهتر و پایندهتر مىباشد.»سلمان موضوع گریه پیامبر(صلى الله علیه وآله) را به فاطمه(س) خبر داد و ایشان برخاست و لباس پوشید و به عزم دیدار پیامبر(صلى الله علیه وآله) بیرون آمد…فاطمه(س) به پدر عرض کرد: اى پدر، فدایت شوم! چه چیز شما را گریانیده است؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن دو آیه را بر او خواند.فاطمه(س) از شدت اندوه به صورت در افتاد و صداى نالهاش بلند شد که واى، واى بر آن کسى که داخل آتش گردد.در این حال سلمان نیز گفت: اى کاش براى اهلم گوسفندى بودم و آنان گوشت مرا خورده، پوست مرا پاره مىکردند و من هرگز اسم آتش را نمىشنیدم.ابوذر گفت: اى کاش مادرم نازا بود و مرا نمىزایید ومن هرگز اسم آتش را نمىشنیدم.مقداد گفت: اى کاش پرندهاى بودم که در بیابانهاى دور دست به سر مىبردم و حساب وکیفرى نداشتم و ذکر آتش را نمىشنیدم.على(علیه السلام) مىفرمود:اى کاش درندگان گوشت مرا پاره پاره کرده و اى کاش از مادر متولد نشده بودم و نام آتش را نمىشنیدم.سپس دست روى سر گذاشت و شروع به گریه کرد و مىگفت: آه، از دورى راه و کمى توشه در سفر قیامت.گناهکاران به سوى آتش مىروند و بسرعت داخل دوزخ مىشوند…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.