سه شنبه , ۴ آبان ۱۴۰۰

داستان بیست و ششم : اشکالات کندى به قرآن

اسحاق بن حنین کندى مردى نصرانى و مانند پدرش حنین بن اسحاق از فیلسوفان مشهور است که به موجب آشنایى به زبان یونانى و سریانى، فلسفه یونان را به عربى ترجمه کرد.فرزند وى یعقوب بن اسحاق نیز بزرگترین حکیم عرب است که جملگى نزد خلفاى عباسى با عزت و احترام مىزیستند.کندى فیلسوف نامى عراق در زمان خویش دست به تألیف کتابى زد که به نظر خود تناقضات قرآن را در آن گرد آورده بود.او چون با فلسفه و مسائل عقلى و افکار حکماى یونان سر و کار داشت بر طبق معمول با حقایق آسمانى و موضوعات دینى چندان میانهاى نداشت و به موجب غرورى که با خواندن فلسفه به او دست داده بود به تعالیم مذهبى به دیده حقارت مىنگریست.اسحاق کندى آنچنان سرگرم کار کتاب «تناقضات قرآن» شده بود که بکلى از مردم کناره گرفته، پیوسته در منزل با اهتمام زیاد به آن مىپرداخت.روزى یکى از شاگردان او در سامرا به حضور امام حسن عسکرى(علیه السلام) شرفیاب شد.حضرت به وى فرمود: در میان شما شاگردان اسحاق کندى یک مرد رشید با شهامتى پیدا نمىشود که این مرد را از کارى که پیش گرفته باز دارد؟ شاگرد مزبور گفت: ما چگونه در این خصوص به وى اعتراض کنیم یا در مباحث علمى دیگرى که استادى چون او بدان پرداخته است ایراد بگیریم! او استاد بزرگ و نامدارى است و ما توانایى گفتگو با او را نداریم.حضرت فرمود: اگر من چیزى به تو القا کنم مىتوانى به او برسانى و درست به وى بفهمانى؟گفت: آرى.فرمود: نزد استادت برو و با وى الفت بگیر و تا مىتوانى در اظهار ارادت و اخلاص و خدمتگزارى نسبت به او کوتاهى نکن، تا جایى که کاملاً مورد نظر وى واقع شوى و او هم لطف و عنایت خاصى نسبت به تو پیدا کند.وقتى کاملاً باهم انس گرفتید به وى بگو: مسئلهاى به نظرم رسیده است مىخواهم آن را از شما بپرسم…بگو: اگر یکى از پیروان قرآن که با لحن آن آشنایى دارد از شما سؤال کند، «آیا امکان دارد کلامى که شما از قرآن گرفته و نزد خود معنى کردهاید، گوینده آن، معنى دیگرى از آن اراده کرده باشد»؟ او خواهد گفت: آرى ممکن است و چنین چیزى از نظر عقل رو است.آنگاه به وى بگو: اى استاد، شاید خداوند آن قسمت از قرآن را که شما نزد خود معنى کردهاید، عکس آن را اراده نموده باشد، و آنچه شما پنداشتید، معنى آیه و مقصود خداوند که گوینده آن است، نباشد.آن شاگرد از نزد حضرت رخصت خواست و به خانه استاد خود اسحاق کندى رفت و بر طبق دستور حضرت امام حسن عسکرى(علیه السلام)با وى رفت و آمد زیاد نمود تا میان آنان انس کامل برقرار گردید.روزى از فرصت استفاده نمود و موضوع را به همان گونه که حضرت تعلیم داده بود با وى در میان گذارد.همین که فیلسوف نامى پرسش شاگرد را شنید، فکرى کرد وگفت: بار دیگر سؤال خود را تکرار کن.شاگرد سؤال را تکرار نمود و استاد فیلسوف مدتى درباره آن اندیشید و دید از نظر لغت و عقل چنین احتمالى هست و ممکن است آنچه وى از فلان آیه قرآن فهمیده و پنداشته است که با آیه دیگر منافات دارد، منظور صاحب قرآن غیر از آن باشد.سرانجام فیلسوف نامبرده شاگرد دانشمند خود را مخاطب ساخت و این گفتگو میان آنها واقع شد.فیلسوف: تو را سوگند مىدهم بگو این سؤال را چه کسى به تو آموخت؟شاگرد: به دلم خطور کرد.فیلسوف: نه، چنین نیست.این گونه سخن از مانند چون تویى سر نمىزند.تو هنوز به مرحلهاى نرسیدهاى که چنین مطلبى را درک کنى.راست بگو آن را از کجا آورده و از چه کسى شنیدهاى؟شاگرد: این موضوع را حضرت امام حسن عسکرى(علیه السلام) به من آموخت و امر کرد آن را با شما در میان بگذارم.فیلسوف: اکنون حقیقت را اظهار داشتى.آرى این گونه مطالب فقط از این خاندان صادر مىشود.سپس فیلسوف بزرگ عراق آنچه درباره تناقضات قرآن نوشته و به نظر خود به کتاب آسمانى مسلمانان ایراد گرفته بود همه را جمع کرد و در آتش افکند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.