شنبه , ۲۷ دی ۱۳۹۹

نایاب

شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجرة من.
سر تا به پاي پرسش، اما
انديشناك مانده و خاموش:
شايد
از هيچ سو جواب نيايد.

ديري است مانده يك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،
گويي كه قطعه، قطعة ديگر را
از خويش رانده است.
از ياد رفته در تن او وحدت.
بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن
سه حفرة كبود كه خالي است
از تابش زمان.
بويي فسادپرور و زهرآلود
تا مرزهاي دور خيالم دويده است.
نقش زوال را
بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است.

در اضطراب لحظة زنگار خورده اي
كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،
با ناخن اين جسد را
از هم شكافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم.

شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجرة من.
با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.
بسته است نقش بر تن لب هايش
تصوير يك سؤال.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.