شنبه , ۴ آذر ۱۳۹۶

مرغ معما

دير زماني است روي شاخة اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست.
نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي.
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست.

گر چه درونش هميشه پر ز هياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش.
روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سراي مي رود از هوش.

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايي گوياست.
مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه ـ روشن رؤياست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگي دور مانده: موج سرابي.
سايه اش افسرده بر درازي ديوار.
پردة ديوار و سايه: پردة خوابي.

خيره نگاهش به طرح هاي خيالي.
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست.
دارد خاموش اش چو با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست.

ره به درون مي برد حكايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است.
دارد با شهرهاي گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *