پنجشنبه , ۷ اسفند ۱۳۹۹

هنر عشق ورزیدن

اگر بگوییم عشق فعالیت است، امکان دارد دشواری پیش آید که منشاء آن مبهم بودن مفهوم “فعالیت” است.
فعالیت در دنیای امروز معمولاً به عملی گویند که با صرف مقداری انرژی، تغییری در وضع موجود پدید می آورد. فردی که آرام در گوشه أی می نشیند و به تفکر می پردازد غیر فعال نامیده می شود، چرا که از او فعلی سر نمی زند. حال آنکه این روش تمرکز قوا به منظور فکر کردن بالاترین نوع فعالیت،یعنی فعالیت روح است که فقط در صورت آزادی درونی و استقلال شخصی میسر است. بدین ترتیب عشق یک عمل است، عمل به کار انداختن نیروهای انسانی است که تنها در شرایطی که شخص کاملاً آزاد باشد، نه تحت زور و اجبار، آنها را به کار می اندازد.

عشق فعال بودن است نه فعلپذیری (انسانی که به عمل فعال می پردازد آزاد است و خداوند عمل خویش. اما در عمل فعلپذیر، فرد به دنبای عمل کشانده می شود بدون آگاهی از انگیزه های خود) عشق پایداری است نه اسارت.

به طور کلی خصیصه فعال عشق را می توان چنین بیان کرد که عشق در درجه اول نثار کردن است نه گرفتن. معمولترین اشتباه مردم این است که نثار کردن را با ترک چیزها، محروم شدن و قربانی گشتن یکی می دانند، کسانی که هنوز منشهای آنان به اندازه کافی رشد نیافته و از مرحله گرفتن، سود بردن و اندوختن فراتر نرفته اند از نثار کردن چنین درکی دارند. برای آنان این اصل که نثار کردن بهتر از گرفتن است به این معنی است که رنج کشیدن و محرومیت والاتر از احساس شادی است. برای کسی که دارای منشی بارآور و سازنده است، نثار کردن مفهوم کاملاً متفاوتی دارد، نثار کردن برترین قدرت آدمی است، در حین نثار کردن است که فرد قدرت، ثروت و توانایی خود را تجربه می کند، و زنده بودن خود را احساس می کند.
عشق نیرویی است که تولید عشق می کند، ناتوانی عبارتست از عجز از تولید عشق، این تفکر را مارکس به بهترین وجه بیان کرده : “انسان را به عنوان انسان و رابطه اش را با دنیا به عنوان یک رابطه انسانی فرض کنید و در نظر بگیرید عشق را تنها با عشق می توان مبادله کرد. اگر شما بدون آنکه طلب عشق کنید، عشق می ورزید، یعنی اگر عشق شما عشقی است که قدرت تولید عشق ندارد، اگر به وسیله تجلی زندگی به عنوان یک عاشق، از خودتان یک معشوق نساخته اید، عشق شما ناتوان است.”
گذشته از عنصر نثار کردن، خصیصه فعال عشق متضمن عناصر اساسی دیگری است که همه در جلوه های گوناگون عشق مشترکند، که عبارتند از: دلسوزی، احساس مسؤلیت، احترام، دانائی.

_ اینکه عشق به دلسوزی نیاز دارد به وضوح در مادر به فرزندش دیده می شود، اگر مادری به فرزندش توجه نداشته باشد هرگز نمی توان صمیمیت عشق او را پذیرفت. بدین ترتیب عشق عبارتست از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر می ورزیم. آنجا که این رغبت جدی وجود ندارد، عشق هم نیست.آدمی چیزی را دوست دارد که برای آن رنج برده باشد و رنج چیزی را بر خود هموار می کند که عاشقش باشد. جوهر عشق رنج بردن برای چیزی و پروردن آن است.

_دلسوزی و توجه جنبه دیگری از عشق را دربر دارند و آن احساس مسؤلیت است. امروزه احساس مسؤلیت با اجرای وظیفه یعنی چیزی که از خارج به ما تحمیل شده است، اشتباه می شود. درحالیکه احساس مسؤلیت به معنای واقعی آن، امری کاملاً ارادی است. پاسخ آدمی است به احتیاجات یک انسان دیگر. فرد عاشق برای همنوعان خود احساس مسؤلیت می کند، همانطور که برای خود چنین احساسی دارد.

_ اگر جزء سوم عشق یعنی احترام وجود نداشته باشد، احساس مسؤلیت به آسانی به سلطه جویی و میل به تملک دیگری سقوط می کند. منظور از احترام ترس و وحشت نیست، بلکه توانایی درک طرف، آنچنان که وی هست و آگاهی از فردیت بی همتای او. احترام یعنی علاقه به این مطلب که دیگری، آنطور که هست باید رشد کند و شکوفا شود. بدین ترتیب آنجا که احترام هست استثمار وجود ندارد. واضح است احترام زمانی میسر می شود که فرد به استقلال رسیده باشد و مجبور نباشد دیگران را تحت تسلط خود درآورد.

_ رعایت احترام دیگری بدون “شناختن” او میسر نیست. اگر دلسوزی و احساس مسؤلیت را دانش رهنمون نباشد هر دوی آنها کور خواهند بود. دانش نیز اگر به وسیله علاقه برانگیخته نشود خالی است. دانشی که زاده عشق است سطحی نیست بلکه تا عمق وجود رسوخ می کند. چنین دانشی فقط زمانی میسر است که بتوان بر علاقه به خود فایق آییم و دیگری را چنان که هست ببینیم.
دانش ارتباط دیگری نیز با عشق دارد. راهی که ما را به سوی آگاهی از راز انسان و شناخت او هدایت میکند عشق است. درحین عشق ورزیدن و نثار کردن خود، خود را می یابیم.
دلسوزی، احساس مسؤلیت، احترام، دانایی همه به هم بستگی دارند، و مجموعه آن رویه های بشری هستند که فقط در انسان بالغ که نیروهای خود را به صورت ثمر بخش پرورش داده است، پیدا می شود.
اساسی ترین نوع عشق که زمینه همه عشقهای دیگر را تشکیل می دهد، عشق برادرانه است، که منظور از آن همان احساس مسؤلیت، دلسوزی، احترام و شناختن همه انسانها و آرزوی بهتر کردن زندگی دیگران است، عشق به همه بشر، صفت مشخصه آن همان عدم استثناست. در این نوع عشق، احساس پیوند با تمام انسانها و نیز احساس همدردی مشترک وجود دارد.
فصل نو
منبع : هنر عشق ورزیدن، اریک فروم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.