دوشنبه , ۶ بهمن ۱۳۹۹

شیطان و هاجر

بعد از آن که حضرت ابراهیم خلیل الرحمان علیه السلام براى دیدار فرزند خود حضرت اسماعیل علیه السلام به مکه آمد فرزندش به شکار رفته بود. هنگام مراجعت ، چشم پدر به جمال دل آراى او افتاد، دید در زیر درخشندگى خورشید و نشستن گرد و غبار راه به گونه هاى اسماعیل ، زیبایى وصف ناگفتنى یافته و نورانینى مخصوص از سیمایش به چشم مى آید.
ناخود آگاه این مهر پدرى بیش از پیش مشغولش کرد. به همان اندازه که محبت فرزند در دلش جاى گرفت از محبت به خدا که ابراهیم به آن اعتراف داشت کم شد.
به گفته قرآن مجید: « نباید در یک سینه بیش از یک قلب و در یک قلب بیشتر از یک محبت باشد».(41) آن هم محبت به خدا و هر چه غیر از آن است باید بیرون رود؛ حتى محبت فرزندش اسماعیل نیز باید جاى خود را به خدا بدهد و قلب پدر مالامال از عشق او باشد.
شب در عالم خواب به ابراهیم گفته مى شود: فرزندت را قربانى کن ! این خواب را در یک شب چند مرتبه (یا در چند شب پیاپى ) دید. یقین کرد که خواب شیطانى نیست بلکه رحمانى است .

صبح پیش هاجر مادر اسماعیل آمد و گفت : در این نزدیکى ها دوستى صمیمى دارم ، مى خواهم فرزندم را پیش او ببرم .
اى هاجر! سر و صورت او را شست و شو ده ، موهایش را شانه کن ، عطر و عنبر به زلفانش بزن ، خوش بویش نما، لباس هاى زیبا بر اندام دل آراى او بپوشان ، بر چشم هاى جذاب و درشت او سرمه بکش و آماده میهمانى کن . در ضمن ، کارد و طنابى مهیا نما؛ زیرا ممکن است دوست و صاحب خانه بخواهد قربانى کند و جلوى پاى ما خون بریزد، کارد و طناب نداشته باشد؟!
هاجر هم طبق گفته شوهر خود عمل کرد و دست اسماعیل زیبا و جوان را در دست پدر نهاد و مقدارى هم نان به آنان داد.

در این هنگام ، شیطان به فقان آمد، از تعجب انگشت حیرت به دهان گرفت ! شگفتا! چه قدر مطیع فرمان ؟ چه اندازه تسلیم ؟ بعد از یک عمر در آرزوى فرزند بودن و الان دل از او بریدن ! باید چاره اى کرده و نگذاشت این دستور عملى شود، باید فکرش را منصرف کنم ، وسوسه اش نمایم . اندیشید از چه راهى داخل شوم ، کدام راه نزدیک تر به مقصود است . از راه عاطفه وارد مى شوم . مهر مادرى را به جوش مى آورم . مادر را تحریک مى کنم و او زود فریب مى خورد. او زن است و سست ایمان ، براى نجات فرزندش دست به هر کارى مى زند، جلوى فرزند را مى گیرد، نمى گذارد با پدر برود، گریه مى کند، اشک مى ریزد، فغان سر مى دهد، التماس مى نماید، دلیل و برهان مى آورد؛ و خلاصه او بهترین وسیله براى جلوگیرى از دستور و فرمان الهى است .
چون روان شد از پى قربان
شد بلند از جان اهریمن عویل
آن عدوى پشت در پشت کهن
دشمن ایمان و عقل و جان من
آن حسود بى نواى بى خرد
هر دمى صدنیش حسرت مى خورد
از حسد شیطان جگر را چاک کرد
بر زمین افتاد و بر سر خاک کرد
گفت : آمد وقت آن ،اى دوستان !
رخنه اندازیم در این خاندان
رخنه در رکن نبوت افکنیم
تیشه اى بر ریشه خلت (42) زنیم
هین بگفت و چاره جویى سازد کرد

خدعه و دستان و مکر آغاز کرد
آن ملعون با عجله آمد در خانه هاجر را زد به شکل پیرمردى ناصح و دل سوز، رو به او کرد و گفتن : اى هاجر! جوانى زیبا و خوش اندام را دیدم دنبال پیرمردى از این راه مى رفتند. جواب داد: آن جوان فرزند و آن پیرمرد شوهر من هستند.
گفت : به کجا مى روند؟ در پاسخ گفت : به دیدن دوستشان . گفت : ابراهیم حقیقت را به تو نگفته ، مى خواهد او را بکشد. هاجر گفت : ابراهیم پیامبر مهربانى است ، قاتل نیست ، تا کنون او کسى را نکشته است ، او علاقه زیاد به فرزندش دارد. علاوه بر آن ، از اسماعیل گناهى سر نزده است که مستحق قتل باشد!
شیطان گفت : مگر ندیدى کارد و ریسمان با خود برد، مى گوید: خدا به او دستور داده و در خواب دیده که باید اسماعیل را بکشد.
هاجر فورا جواب داد: اگر خدا گفته من راضى ام .اى کاش ! مرا از مغرب تا مشرق زمین چون اسماعیل و از اسماعیل بهتر بود و همه را در راه خداوند مى دادم !!
زین طمع شیطان چه پیرى قد کمان
شد به سوى خانه هاجر روان
حلقه بر در زد، عصا بر دست او
دام صید عالمى در شست او
گفت : پیرى ناصح و فرزانه ام
آشنا جانم به تن بیگانه ام
خیر خواهم ، دوستم آگه ز کار
عاقبت بین ، پندگو و هوشیار
سوى من خوانید آن بیچاره زن
آن نگار مبتلاى ممتحن
تا به او سازم عیان رازى عیان
آگهش سازم زمکر آسمان
هاجر آمد لرز لرزان پشت در
گریه ها سر کرد چون ابر بهار
گفت : با تو چون بگویم این خبر
چون به جانت افکنم شور و شرر
گرنهان سازم به سوزد استخوان
ور بگویم : آتش افتد در زبان
آه از اسماعیل آن سرور روان
صد هزار حیف از آن نوجوان
گفت : چون شد او بگو اى گنده پیر
اى زبانت شعله و لفظت شریر
گفت : مى دانى که ابراهیمى زار
مى برد او را کجا این دل فکار
گفت : آرى سوى مهمانیش برد
جانب سلطان ایوانش برد
گفت : مهمانى کجا سلطان کجاست
بزم کو و سفره کو، ایوان کجاست
برد او را سوى زندان فنا
بهر کشتن برد او را در منا
برد او را تا بریزد خون او
صد دریغ از آن رخ گلگون او
برد او را تا جدا سازد سرش
افکند در خاک و در خون پیکرش
گفت : هاجر با وى اى فرتوت گنگ
اى زبانت لال باد و پاى لنگ
کى پدر کشته است فرزندى به تیغ
کى کند خورشید ماهى زیر میغ
خاصه فرزندى چون اسماعیل من
و آن پدر هم آن خلیل بت شکن
خاصه او را نى گناهى نى خطا
بى گنه کشتن کجا باشد روا
گفت : مى گوید که فرمان خداست
آنچه فرمان خدا بر من رواست
گفت : هاجر: چون بود فرمان او
صد چو اسماعیل من قربان او
من از او، فرزند از او، شوهر از او
جسم از او و جان از او سر از او
کاش مى بودى مرا سیصد پسر
همچو اسماعیل با صد زیب و فر
جمله را در راه او مى کشتمى
کاکلش در خاک و خون آغشتمى
این بگفت و خاک را در بست و رفت
اهرمن را هم کمر بشکست و رفت (43)

در این هنگام هاجر او را شناخت ، فهمید او شیطان است و براى اغواى او و مخالفت کردن با دستور خداوند متعال این دل سوزى ها را مى کند، به او بد گفت و سنگ بارانش کرد و از خود راند و آخر الامر در را محکم بست و به درون خانه رفت .

_
منابع وپی نوشتها:
41- احزاب آیه 4
42- خلت : دوست وخلیل را گویند
43- مثنوی طاقدیس از ص 370 تا 372

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.