دوشنبه , ۶ بهمن ۱۳۹۹

بوسه و آب دهان شیطان

شیطان به خاطر یک بوسه زدن بر یکى از پادشاهان جبار و ظالم هزاران انسان بى گناه را نابود کرد.
نقل شده که : وقتى ضحاک به پادشاهى رسید، شیطان به صورت انسانى در آمد و پیش او رفت . بعد از اداى احترام گفت : اى ضحاک! من آشپز ماهرى هستم . اگر پادشاه مایل باشند. دوست دارم مرا آشپز خود قرار دهند تا هر روز غذاى لذیذى برایشان تهیه کنم . ضحاک هم – چون یک پادشاه عیاش و خوش گذارن بود بدون آن که درباره آن ملعون تحقیقى بکند که از کجا آمده و چه کسى است ؟ به عنوان آشپز مخصوص خود استخدام نمود و هر چه لازم بود در اختیارش قرار داد.
شیطان شروع به کار کرد. هر روز غذاى خوش مزه اى براى ضحاک مى پخت و سر وقت براى او مى آورد. شاه هم از خوردن آن لذت مى برد. روزى غذاى بسیار خوش مزه اى آماده کرد و پیش ضحاک آورد. آن ظالم وقتى غذا را خورد بیش از پیش خوشش آمد و لذت برد. همان وقت او را خواست و گفت :
امروز غذاى گوارایى فراهم کرده بودى ، لازم مى دانم تو را تشویق کنم و هر چه بخواهى به تو جایزه بدهم . شیطان در جواب گفت :اى پادشاه ! من چیزى از شما نمى خواهم ، ولى اگر درباره من لطفى داشته باشى ، دوست دارم روى دو شانه اعلى حضرت را ببوسم ، خواهش من فقط همین است ضحاک هم پذیرفت و اجازه داد تا شانه هایش را ببوسد.

شیطان هم هر دو شانه او را بوسید و با آب دهن خود آلوده نمود. بعد از آن هم گریخت و پنهان شد. ناگهان از روى هر دو شانه او مارى بیرون آمد. بزرگ شدند و و همواره آزارش مى دادند؛ به طورى که خورد و خواب و استراحت را از او سلب کرده بودند. هر چه طبیبان آنها را مى کشتند باز بیرون مى آمدند و در خواب و بیدارى ناراحتش مى کردند.

بعد از مدتى باز شیطان در پوشش انسان دیگرى در کاخ ضحاک نمایان شد و گفت : من طبیب با تجربه اى هستم . شنیده ام که پادشاه را ناراحتى پیش آمده است که نه شب استراحت دارد و نه روز، شنیده ام که دو مار روى شانه او بیرون آمده و او را اذیت مى کنند. آمده ام اگر اجازه بفرمایید شما را معاینه کنم ، و اگر امکان داشته باشد معالجه نمایم . باز ضحاک بى آن که هیچ پرس و جویى کند و بپرسد از کجا آمده اى و تا حالا کجا بوده اى و چه کسانى را معالجه کرده اى ؟ کجا درس خوانده اى و اصلا نام تو چیست ؟ از کدام شهر و قبیله هستى ؟ خود را در اختیار او قرار داد. شیطان هم قدرى او را معاینه نمود و گفت : این مارها را نمى شود از بین برد، چون ریشه آنها در تمام بدن فرو رفته است و درمان پذیر نیست ؛ لکن مى شود کارى کرد که این مارها دیگر اذیت نکنند و در خواب و بیدارى احساس ناراحتى نکنید.

بعد گفت : غذاى این مارها مغز سر انسان است . هر روز باید مغز سر دو نفر انسان را بیرون آورید، و به این مارها دهید. همان وقت دستور داد دو نفر جوان را بکشند و مغز سرشان را بیاورند، ضحاک هم گفت : دو نفر جوان زندانى را کشته و مغز سرشان را پیش شیطان آوردند. آن ملعون مغز سر آن دو جوان را به مارها داد. مارها وقتى خوردند سیر شدند و دیگر ضحاک را اذیت نکردند ضحاک چون مدتى بود که به خواب نرفته بود چند شبانه روز خوابید. وقتى مارها گرسنه شدند باز به حرکت آمدند و او را بیدار کردند.

باز شیطان گفت : بروید مغز سر دو جوان دیگر را بیاورید. این کار ادامه پیدا کرد و تمام جوان هایى که در زندان بودند روزى دو نفرشان را مى کشتند. وقتى زندانیان تمام شدند هر روز دو جوان را از کوچه و بازار مى گرفتند و مغز سرشان را براى مارها مى آورند.
بعد از مدتى ، آشپزها با هم گفتند: چرا ما براى این سفاک روزى دو جوان بى گناه رابکشیم ؟ بلکه باید به جاى مغز سر یک انسا مغز گوسفندى را در آوریم و با هم مخلوط کنیم و به مارها بدهیم و به همین کار پرداختند. روزى یکى از جوانها را نگاه داشتند.

بعد از مدتى آن جوانها را با شمارى گوسفند که به آنها دادند، راهى شهر و دیار کردند و گفتند: در میا کوه و صحرا پنهان شوید تاضحاک نداند. و از شیر این این حیوانات استفاده نمایند. آنان هم در همان دشت و بیابان صاحب زندگى شدند و نسلشان زیاد شد. اینکه کردهاى اطراف ، از نسل همان جوان هایى هستند که در بیابان به سر مى بردند و از ترس ضحاک فرارى بودند.(55)
آرى ، در یک بوسه و آب دهان آن ملعون این همه اثر بود و با این وسیله انتقام خود را از اولاد انسان گرفت.

_
منابع وپی نوشتها:
55- جوامع الحکایات ص ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.