جمعه , ۱۵ اسفند ۱۳۹۹

رضا به رضای خدا

حضرت عیسى علیه السّلام که بیانگردى از کارهاى معمولى او بود، روزى تنها در بیابان عبور مى کرد، باران شدیدى بارید، و او را غافلگیر کرد، او به هر طرف مى دوید و مى نگریست ، پناگاه نمى دید که به آنجا برود، در این جست و گریز، ناگهان چشمش به شخصى افتاد که در مکانى مشغول نماز بود، به سوى او روان شد، وقتى به او رسید، آنجا را محل امنى یافت .

پس از آنکه آن شخص از نماز فارغ شد، عیسى (ع ) بعد از احوالپرسى ، به او فرمود: ((بیا با هم دعا کنیم تا باران بایستد)).
آن شخص گفت : ((اى مرد! چگونه دعا کنیم ، با اینکه چهل سال است در اینجا به عبادت مشغولم ، تا خدا توبه من را قبول کند، ولى هنوز معلوم نیست که توبه ام قبول شده باشد، زیرا از خدا خواسته ام ، نشانه قبولى توبه ام این باشد که پیامبرى که پیامبرانش را به اینجا بفرستد.))
عیسى (ع ) به او فرمود: ((من عیسى پیغمبرم )) (بنابراین معلوم مى شود که توبه تو قبول شده است ).
سپس عیسى (ع ) به او فرمود: ((تو چه گناه کرده اى ؟))
او گفت : ((روزى تابستان ، بیرون آمدم ، هوا بسیار گرم بود، گفتم : عجب روز گرمى است (که یک نوع شکایت به خدا است ).

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.