سه شنبه , ۳۰ شهریور ۱۴۰۰

حضرت خضر و حضرت موسی علیهما السلام

56435324 حضرت خضر و حضرت موسی علیهما السلام

حضرت خضر علیه السلام یکی از پیامبرانی است که زنده و الآن در قید حیات می باشد. حضرت موسی علیه السلام، مأمور شد که مدتی در کنار حضرت خضر باشد. به این منظور در پی او روانه شد تا او را بیابد. حضرت موسی در حالی با خضر روبه رو شد که آن حضرت مشغول عبادت بودند. موسی به خضر گفت: آمده است تا مقداری از علم او بهره مند شود.

خضر گفت: آیا تحمل آنچه را که خواهی دید، داری؟ زیرا چه بسا کارها از من سر بزند که چون تو اسرار آن را نمی دانی نمی توانی صبر کنی و ممکن است زبان به اعتراض بگشایی.

موسی گفت: حاشا و کلا که من بر آنچه از تو سر می زند و خواهم دید، اعتراض کنم.

پس از آن خضر گفت: ای موسی به این شرط تو را همراه خود می برم که هر چه دیدی بر آن اعتراض نکنی و علّت و سبب آن را نپرسی مگر آنکه خودم اسرار آن را بر تو عیان نمایم.

موسی قبول کرد. حرکت کردند و سوار کشتی شدند. در بین راه خضر تبری از ناخدا گرفت و شروع به سوراخ کردن و شکستن قسمتی از کشتی شد. کشتی را آب فرا گرفت. موسی نگران شد و گفت: مبادا کشتی غرق شود و به خضر گفت: این چه کار است که می کنی؟ ممکن است سرنشینان غرق شوند. خضر گفت: نگفتم با من مجال موافقت و مقاومت نداری؟ موسی گفت: مرا ببخش. فراموش کردم. دیگر اعتراض نمی کنم. خضر سوراخی در کشتی نمود. سرنشینان کشتی به تکاپو افتادند و محل سوراخ شده را تعمیر کردند.

بعد از مدتی به ساحل رسیدند و وارد شهر ساحلی شدند. تعدادی از اطفال را دیدند که در سر راه مشغول بازی هستند. خضر یکی از آن طفلان را گرفت و به پشت دیوار برد و با کاردی گوش تا گوش، سر او را برید و در محلی او را دفن کرد. موسی سخت برآشفت و با ناراحتی بسیاری گفت: به چه جرمی او را کشتی؟ خضر با خونسردی گفت: باز علّت پرسیدی و اعتراض نمودی؟ بار دیگر موسی گفت: دیگر سئوال نمی کنم. اگر این بار سؤال کردم، مرا رها کن و به راه خودت برو.

آن دو به راه افتادند. به محلی دیگر رسیدند. مردمان آن محل آنها را به شهر خود راه ندادند حتی از دادن آب و نان به آنها نیز دریغ کردند. شبی سرد را در بیرون شهر سپری کردند. چون صبح شد، حرکت کردند تا به دیواری رسیدند. دیوار در حال خراب شدن بود. پس خضر شروع به مرمت دیوار کرد و با سنگ و گل آنها را محکم و استوار ساخت.

موسی بار دیگر در شگفت شد. رو به خضر کرد و گفت: اهل این دیار حتی به ما آب و نان هم ندادند و تو در حق آنها لطف می کنی و دیوار خراب شده آنها را آباد می کنی؟ خضر گفت: معلوم شد که تحمل آنچه را که من انجام می دهم، نداری. پس این آخرین دیداری خواهد بود بین من و تو . اما قبل از آنکه از تو جدا شوم، می خواهم راز کارهایی را که انجام دادم بر تو نمایان سازم تا شگفتهایت را مرتفع سازم.

۱ ـ مردی ظالم در صدد است که همه کشتی های سالم را تصاحب کند. آن کشتی هم متعلق به خانواده ای مومن و فقیر بود. کشتی را سوراخ کردم تا طمع آن ظالم این کشتی را در بر نگیرد و نان آن خانواده قطع نشود.

۲ ـ آن کودک را کشتم زیرا او اگر بزرگ می شد، جز کفر و عصیان از او سر نمی زد. در حالی که والدین او موحد و مؤمن هستند.

۳ ـ اما دیوار را درست کردم زیرا در زیر آن گنجی مدفون است که فردی مؤمن برای فرزندانش ذخیره کرده است. بدین وسیله آن گنج تا رسیدن به دست صاحب خود محفوظ می ماند.

موسی در کاخ فرعون

بعد از آن موسی به سوی مصر روانه شد تا فرعون و قبطیان را دعوت به رستگاری نماید.

در نزدیکی های مصر به موسی وحی شد تا برادرش هارون را به عنوان یار، وصی و جانشین خود در مواقعی که او بین قوم خود نیست، برگزیند.

خداوند سبحان به موسی وحی کرد که به همراه هارون به سوی فرعون برود و با زبانی خوش و نیکو با او مذاکره نماید. شاید بپذیرد و ایمان آورد. موسی و هارون در اندیشه شدند که مبادا آن دو را نابود سازد. وحی آمد که ای موسی! نترس. همانا من با شما هستم، هر آنچه را که تو و فرعون انجام می دهید، می بینم و می شنوم و هر گاه لازم باشد شما را یاری می کنم. موسی با قلبی مطمئن به سوی فرعون حرکت کرد.

به فرعون خبر دادند که دو نفر آمده اند که به خدایی جز تو ایمان دارند و خود را فرستاده آن خدا می دانند و شگفت اینکه می خواهند تو را به دین خدای خود دعوت نمایند.

فرعون دستور داد آنها را به نزدش بیاورند. وقتی آن دو وارد شدند فرعون با کمال ناباوری مشاهده کرد که موسی و هارون هستند. فرعون گفت: چه می خواهی ای موسی! موسی فرمود: پرودگارم مرا حکمت و نبوت بخشیده و مأمور گردانیده به سوی تو بیایم و تو را به سوی خدای یگانه دعوت نمایم، خدایی که آفریننده همه این جهانیان است و دیگر اینکه بنی اسرائیل را از قید بندگی آزاد و در اختیار من بگذاری. فرعون گفت: خدای تو کیست؟ موسی گفت: کسی که آسمان و زمین و آنچه در این دو می باشد را آفریده است.

سخنان حضرت موسی به مذاق فرعون خوش نیامد. آن حضرت را به استهزاء گرفت. رو به اطرافیان کرده و گفت: می شنوید این مرد که ادعای حمکت و دانش دارد، چون دیوانگان سخن می گوید و از آداب نیکو سخن گفتن بیگانه است. بعد از آن به موسی رو کرد و گفت: اگر به خدایی جز من مردم را بخوانی هر آینه تو را به زندان خواهم انداخت. موسی گفت: ای فرعون! اگر معجزه ای دالّ بر آنچه می گویم، نشانت دهم سخنم را می پذیری؟ فرعون گفت: معجزه ات چیست؟ حضرت موسی عصایش را روبروی فرعون انداخت که ناگاه تبدیل به اژدهایی ترسناک شد، ولوله ای در مجلس افتاد. فرعون از ترس بر تخت خود میخ کوب شده بود.

موسی دست برد و عصا را گرفت. بار دیگر فرعون را دعوت به حق کرد، برای اثبات حرفش دست در گریبان فرو برد و بیرون آورد که به محض بیرون آمدن دستش از گریبان چون خورشید می درخشید.

فرعون نه تنها عبرت نگرفت و ایمان نیاورد که موسی را به ساحری متّهم کرد و گفت: بدانید که او ساحری چیره دست است. به موسی گفت: تو می خواهی با سحر و جادو ما را از مصر بیرون نمایی و بنی اسرائیل را به سلطنت بنشانی. پس ما هم با تو سحر می کنیم تا نتوانی با افسون خود، مردم را بفریبی. برای این منظور روزی را معین کرد و ساحران چیره دست را برای مبارزه با موسی فرا خواند.

موسی و ساحران
فرعون، ساحران چیره دست را خواست. تمام وسایلی را که لازم داشتند در اختیار آنها گذاشت و گفت: تا فلان روز مهلت دارید که تدارک کار را ببینید. در آن روز معین، ساحرها حاضر شدند. گروهی کثیر از مردم جمع شدند تا شاهد مبارزه موسی و فرعون باشند. موسی و هارون نیز آمدند.

ساحران رو به موسی گفتند: ای موسی! آیا تو کار خود را آغاز می کنی یا ما آغاز کنیم؟

موسی فرمود: شما اول شروع کنید. ساحران شروع به کار کردند. چوب ها و ریسمان هایی را به روی زمین انداختند که میدان پر از مار شد. مردم از آنچه می دیدند هم به وجد آمده بودند و هم می ترسیدند. لختی بیم هارون و موسی را در بر گرفت. در این هنگام وحی آمد که ای موسی! بیمناک مباش. همانا تو پیروز و سربلند خواهی شد. پس آنچه را که در دست داری بینداز بر روی زمین تا آنچه را که اینان انجام داده اند، باطل نماید. حضرت موسی با قدرت قلب، عصایش را انداخت که یک دفعه تبدیل به اژدهایی عظیم شد. تمامی مارها و سحرهای ساحران را بلعید. مردم سخت هراسان شدند و از بیم جان رو به فرار نهادند.

ساحران به سجده افتادند و همگی گفتند: ما به پرودگار موسی که پرودگار عالمیان است، ایمان آوردیم. حضرت موسی شروع به دعوت نمود. بنی اسرائیل و بسیاری از قبطیان بر او ایمان آوردند. فرعون از آنچه رخ داد، ناخوش و غضبناک بود. شکست ساحران را شکست خود می دانست. مخصوصاً از این آتشین بود که ساحران به موسی ایمان آوردند.

پس رو به ساحران نمود و گفت: اکنون آنقدر جری و درشتناک شده اید که بدون اجازه من به موسی ایمان می آورید. بدانید که شما را مجازات سختی خواهم کرد. مجازاتی عبرت گونه، طوری که آیندگان نیز از یادآوری آن بر خود بلرزند.

ساحران گفتند: ما را از مجازات تو باکی نیست. آماده و پذیرای آن هستیم. از راهی که برگزیده ایم برنمی گردیم و از کرده خود پشیمان نیستیم.

فرعون دستور داد دستها و پاهایشان را قطع کرده و بدنهای مبارک آن مؤمنان را بر درختان ببندند. بدین سان همه ساحران به شهادت رسیدند.

بعد از آن فرعون بر مردم سخت گرفت. هر کس را که می شنید به موسی ایمان آورده است، می کشت. بنی اسرائیل در عذاب بودند. لذا از موسی خواستند آنها را از شر فرعون نجات بخشد.

فرار بنی اسرائیل
از ناحیه حق به موسی وحی شد، بنی اسرائیل را بگو که آماده باشند. هر نفر یک رأس گوسفند در خانه نگه دارد و آن را ذبح نموده. کمر بربندند که زمان حرکت نزدیک است.

بنی اسرائیل مهیای کوچ شدند. گفته شده که شب هنگام، موسی ندا سر داد که امشب را از خانه کسی خارج نشود و الاّ عذاب خواهد شد. مردم به آنچه موسی گفته بود باور داشتند و هیچ کدام از خانه خارج نشدند. وحی رسید که: ای موسی! با بنی اسرائیل از شهر خارج شوید. موسی و بنی اسرائیل بلافاصله از شهر خارج شدند و به تاخت راه فلسطین را در پیش گرفتند.

فرعون آگاه شد. پس به تعقیب آنها برآمد و لشکری عظیم جمع کرد و به دنبال آنها روانه شد. قشون، ارابه مخصوص فرعون را بیرون آوردند. لشکریان مصر به تعقیب بنی اسرائیل به راه افتادند. بنی اسرائیل از دور گرد و غبار لشکریان فرعون را دیدند و این زمانی بود که پیش روی بنی اسرائیل دریا بود. نگران شدند و از موسی چاره خواستند. موسی گفت: نگران نباشید، خدا با ماست. به موسی وحی شد که یا موسی! عصایت را به دریا بزن، موسی عصایش را به دریا زد ناگاه به قدرت حق متعال آب دریا شکافته شده و بنی اسرائیل به فرمان موسی راه باز شده را در پیش گرفتند و به سرعت در پیمودن راه افزودند.

آنگاه که فرعون و لشکرش به کنار آب رسیدند، بنی اسرائیل نیمی از راه را در مسیری که باز شده بود، پیموده بودند. فرعون و لشکریان او، در تعقیب بنی اسرائیل راه باز شده را گرفتند و به سرعت خود افزودند.

اضطراب بر هر دو طائفه موج می زد. یکی از دستگیری و اسارت و دیگری از پیروزی مالامال دسترس در نگرانی بودند.

آنان در جلوی بنی اسرائیل بودند، به خشکی رسیدند و دیگران نیز در پی آنها شتابان، تا آخرین نفر از بنی اسرائیل به خشکی و ساحل پا نهادند.

پس موسی به اذن خدا، عصا را برای دومین بار به آب زد، آبها بهم پیوسته شد، در این هنگام آب فرعون و لشکریانش را در کام کشید و تمامی آنها غرق شدند.

بنی اسرائیل در سرزمین جدید شروع به آبادانی و خانه سازی نمودند، زمینهای پهناورِ بی صاحب را آباد نمودند و نعمتهای حق بعد از چند سال شامل حال آنها شد.

گوساله سامری
بنی اسرائیل در سرزمین جدید که دارای نعمتهای فراوان بود، سُکنی گزیدند. حضرت موسی از طرف خداوند متعال، فرمان یافت برای مدت چهل روز به میقات برود.

موسی، هارون را به جای خود گماشت و گفت: هارون جانشین من در میان شماست. هر چه می خواهید از او بخواهید تا برایتان انجام دهد. حضرت موسی به سوی میقات روانه شد.

مدتی چند نگذشته بود که شخصی به نام سامری، مردم را جمع کرد و گفت: وعده موسی به سر رسید، اما او نیامد. شاید در قلّه کوهی محو شده باشد و دیگر دیدار او برای ما میسّر نباشد. پس فکری دیگر باید کرد و چاره ای اندیشید.

بنی اسرائیلی ها گفتند: چه باید کرد؟ سامری گفت: بی معبود نمی شود. معبود موسی با خود او رفت و باز نیامد. بنی اسرائیل به سامری گفتند: آنکه را سزاوار پرستش است به ما نشان بده تا او را بپرستیم. سامری گفت: آن طلاها و جواهراتی را که از قبطیان گرفته اید و آنچه خود دارید بیاورید تا خدایی برای خود جستجو نمائیم. بنی اسرائیل همه جواهرات را در چادری ریختن،, سپس سامری آتشی برافروخت. جواهرات را ذوب و از آن گوساله ساخت. با خَرَق عادتی آن گوساله به حرکت درآمد و مردم را به سوی خود خواند. بنی اسرائیل به پایش به سجده افتادند.

هارون از خدعه سامری آگاه شد. مردم را از بدعت و روی گردانی از دین موسی بر حذر داشت و گفت: ای مردم! این آزمایش است. بدانید این کار، فتنه است و از آن بر حذر باشید. این خدای شما نیست. خدای شما قادر متعالی است که شما را به وسیله موسی از شرّ فرعون نجات داد، دریا را برایتان شکافت و این سرزمین را در اختیارتان گذاشت. گوساله پرستی شرک است و به زیان و خسران دنیا و آخرت شما خواهد بود. از آن پرهیز کنید. بنی اسرائیل گفتند: ما به پرستش گوساله ادامه خواهیم داد تا موسی بیاید. بنی اسرائیل به هارون گفتند: سامری میگوید: ”‌این گوساله با شما سخن می گوید آنگونه که درخت با موسی سخن گفت. پس این خدای شما و او می باشد“ .

غفلت و نادانی بنی اسرائیل موجب سوء استفاده سامری شد و به آنها گفت: مردم خداوند در حق شما لطف کرده و کالبدی گوساله گون ساخته است تا با شما سخن بگوید. اما این هارون می بینید که شما را از عبادت او باز می دارد. بنی اسرائیل هارون را تحت فشار قرار دادند که سامری را تصدیق کند. هارون تنها ماند.

در کوه میقات به موسی وحی شد که بنی اسرائیل الطاف حق را به فراموشی سپرده اند و نعمتهای او را خسران نمودند. اینک به گوساله پرستی اقدام نموده اند. به سوی آنها برو. موسی در حالی که سخت اندوهناک بود به سوی بنی اسرائیل آمد. آنها را مورد عتاب و شماتت قرار داد که: ای مردم! مگر شما وعده نکردید که عهد و میثاق خدای را حفظ کنید و نیکو پیمان باشید تا ابواب رحمت به سوی شما باز شود و…

بنی اسرائیل گفتند: در این کار ما بی تقصیریم. سامری ما را فریفت. گوساله ای ساخت و ما را به عبادت او تشویق کرد.

موسی رو به هارون گفت: ای هارون!‌ چرا اینان را از این امر ناصواب منع نکردی؟! هارون گفت: ای برادر! آنها را منع کردم و بر حذر داشتم اما نه تنها گوش نسپردند بلکه در صدد قتل من نیز برآمدند. موسی عذر برادر را پذیرفت، آنگاه رو به سامری گفت: ای مشرک! چرا مردم را به گمراهی افکندی؟ سامری گفت: من کاری می دانستم که دیگران نمی دانستند و آن اینکه مشتی خاک از محل ملاقات تو و جبرئیل برداشتم و در پیکر گوساله ریختم. گوساله به صدا درآمد و مردم به او سجده کردند.

موسی سامری را نفرین کرد که تا زنده است به مرضی خوفناک و غیر قابل علاج گرفتار باشد و هر کس به او نزدیک شود، مرض او به آن شخص نیز سرایت نماید.

منبع: www.shaaer.com

یک نظر

  1. این مزخرفات رو از سایتتون پاک کنید شما نمیدونید حقیقت این امر عظیم چی بود پس اون رو تفسیر به رای نکنید که عذابی دردناک در پی خواهد داشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.