دوشنبه , ۲۹ شهریور ۱۴۰۰

کـیـفـیـت نـزول فـرشـتـگـان بـر ولى امـر و تمثل آنها

هر یک از فرشتگان ، دو گونه وجود دارند: یکى وجود نفسى ، که ذاتى حقیقى دارند و آن مـجـرد بـودن از مـاده جـسـمـانـى اسـت . و دیـگـرى وجـود اضـافـى اسـت ، کـه تمثل فرشته براى روح قدسى انسان ، به حسب قابلیت او مى باشد. آن چه مربوط به حـقـیقت فرشته است ، در فصل اول گذشا و اما آن چه در این جا مورد بحث خواهد بود، وجود اضـافـى مـلک اسـت کـه در ظـرف ذهـن و ادراک آدمـیـان تمثل مى شود.

عـلامـه کـبیر آیه الله سید محمد حسین طباطبائى – رضوان الله تعالى علیه – در این مورد کلامى لطیف دارند: ملائکه موجوداتى هستند که وجودشان منزه از ماده جسمانى است ، چون ماده جـسـمـانـى در مـعـرض زوال و فـسـاد و تـغـیـیـر اسـت و نـیـز کـمـال در مـاده تـدریـجـى اسـت ، یـعـنـى از مـبـدا سـیر حرکت مى کند، تا به تدریجبه غیب کمال برسد.

چـه بـسـا در بـیـن راه مـوانـع و آفـاتـى نـیـز بـرخـورد کـنـد و قـبـل از رسـیـدن به کمال خویش از بین برود، اما ملائکه این گونه نیستند.. هم چنین روشن مـى شـود وقتى در روایات از صورت و شکل و هیات هاى جسمانى ملائکه سخن به میان آمده اسـت ، از بـاب تـمـثـل اسـت و خـواسـتـه انـد بفرمایند: فلان فرشته طورى است که اگر اوصـافـش با طرحى نشان داده شود، به این شکل در مى آید. و به همین جهت انبیا و امامانى کـه فـرشـتـگـان را دیـده انـد، و گـرنـه مـلائکـه بـه صـورت و شکل در نمى آیند.

آرى ، فرق است بین تمثل و شکل گیرى ؛ تمثل فرشته به صورت انسان بدین معنى است که ملک در ظرف ادراک آن کسى که وى را مى بیند، به صورت انسان در آید. در حالى که بـیـرون از ادراک او، واقـعـیـت و خارجیت دیگرى دارد و آن عبارت است از: صورت ملکى . بر خـلاف شـکـل کـه اگـر فـرشـتـه بـه صـورت انـسـان مـتـصـور و متشکل شود انسانى واقعى مى شود، هم در ظرف ادراک بیننده و هم در خارج آن ظرف ، و چنین فـرشته اى هم در ذهن انسان فرشته است و هم در خارح ، و این ممکن نیست . در تفسیر سوره مـریـم گـفـتـیـم کـه خـداى سـبـحـان مـعـنـایـى را کـه مـا بـراى تـمـثـل ذکر کردیم تصدیق دارد، و در داستان مسیح و مریم مى فرماید: فارسلنا الیها روحنا فتمثل بشرا سویا که تفسیرش در همان جا گذشت .

و امـا ایـن کـه بـر سـر زبـان هـا افـتـاده و مـى گـویـند: ملک جسمى است لطیف ، که به هر شـکـل در مـى آیـد،(۳۲۷) مـطـلبـى اسـت کـه هـیـچ دلیـلى بـر صـدق آن نـیـسـت ، نه از عقل و نه از نقل . دلیل نقلى نیز نه از کتاب و نه از سنت معتبر، و این که بعضى ادعا کرده اند که مسلمین بر این مطلب اجماع دارند، چنین اجماعى در کار نیست .

و اگـر اجـمـاعـى هـم بـاشـد هـیـچ دلیـلى بـر حـجـیـت چـنـین اجماعى نداریم ؛ چون اجماع در مسائل اعتقادى مطرح نیست .(۳۲۸)
شـاهـد بـر مـطـلب فـوق آن اسـت کـه در روایـات آمـده اسـت کـه جـبـرئیـل در بـسـیـارى از مـواقـه بـه صـورت دحـیـه کـلبـى ) (۳۲۹) مـتـمـثـل مـى شـد و خـدمـت رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه وآله ) مـى رسـیـد، چـنـان کـه نـقـل شـده اسـت کـه امـام صـادق فـرمـود: روزى ابـوذر- رحمه الله علیه – بر حضرت رسـالت نـاه گـذشـت و جـبـرئیـل بـه صورت دحیه کلبى در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته بود و سخن در میان داشت ؛ ابور گماه کرد که دحیه کلبى است وبا حضرت حـرف نـهانى دارد، بگذشت . جبرئیل گفت : یامحمد!اینک ابوذر بر ما گذشت و سلام نکرد، اگـر سلام مى کرد ما او را جواب سلام مى گفتیم ؛ به درستى که او را دعایى است که در مـیـان اهـل آسـمـان هـا مـعـروف اسـت ، چـون مـن عـروج نـمـایـیـم او وى سـوال کـن . چـون جـبـرئیـل بـرفت ، اوذر بیامد. حضرت فرمود که ؛ اى ابوذر! چرا بر ما سـلام نـکـردى ؟ ابـوذر گفت : چنین یافتم که دحیه کلبى نزد تو است و براى امرى او را به خلوت طلبیده اى ، نخواستم کلام شما را قطع نمایم .

حـضـرت فـرمـود: جـبـرئیـل بـود و چـنـیـنى گفت . ابوذر بسیار نادم و پشیمان شد حضرت فـرمـود: چـه دعـاسـت کـه خـدا را بـه آن مـى خـوانـى کـه جـبـرئیـل خـبـر داد کـه در آسـمـان هـا معروف است ؟ گفت : این دعا را مى خوانم :اللهم انى اسئلک الایمان بک ، و التصدیق بنبیک ، و العافیه من جمیع البلاء، و الشکر على العافیه ، و الغنى عن شرار الناس (۳۳۰)

پـس وجـود نـفـسـى فـرشته – که همان ذات حقیقى اوست – از حقیقت خود خارج نمى شود و ذات حـقـیـقـى او تـبـدیـل بـه انسان نمى گردد. چون لازم مى آید ذات یک شى ء به ذات شى ء دیـگـر قـلب شود، بلکه این حقیقت فقط در ظرف ادراک ، به صورت دحیه کلبى تـمـثـل یـافـتـه اسـت ، و در قـوه خـیـال آدمـى کـه خـود تـجـرد بـرزخـى دارد، مـطـابـق بـا احـوال نـفـسـانـى انـسـان ، مـتـمـثـل مـى شـود(۳۳۱) . پـس نزول و صعود فرشتگان ، نزول و سعود محسوس نیست ؛ زیرا در غیر این صورت لازم مى آیـد کـه خـداونـد مـتـعال – جل قدسه هم اوهام المتوهمین – در جهتى باشد که – طرف او سعود کنند، در حالى که خداوند از این گونه صفات منزه است .

امـام خـمـیـنـى (ره ) در ایـن زمـیـنـه مـى فـرمـاید: بدان که روح اعظم ، که خلقى اعظم از مملائکه الله ، یعنى در مرتبه اول از ملائکه الله واقع است و اشراف و اعظم از همه است ، و مـلائکـه الله مـجـرده قـطـان عـالم جـبـروت از مـقـام خـود تـجـافـى نکنند، و از براى آنها نـزول و سـعـود آن مـعـنـى کـه از بـراى اجـسـام اسـت مستحیل است ؛ زیرا که مجرد از لوازم اجسام مبر اسن و منزه است .

پـس تـنـزل آنـهـا- چـه در مرتبه قل یا صدر با حس مشترک ولى و چه در بقاع ارض و کـعـبـه و حـول قـبـر رسـول خدا (صلى الله علیه وآله ) و چه در بین المعمور باشد – به طـریـق مـلکـوتـى یـا مـلکـى اسـت ؛ چـنـان تـعـالیـدر بـاب تـنـزل روح الامـیـن بـر حـضـرت مـریـم (عـلیـه السـلام ) فـرمـایـد: فـتـمـثـل لهـا بـشـرا سـویـا.(۳۳۲) چـنـان چـه بـراى اولیـا و کـمـل نـیـز تـمـثـل کـلکوتى و تروح جبروتى ممکن است . پس ، ملائکه الله و قوه و قدرت دخـول در مـلک و مـلکـوت اسـت بـه طـور تـمـثـل ؛ و کـمـل اولیـا را قـدرت بـر دخول در ملکوت و جبروت است به طور تروح و رجوع از ظاهر با باطن (۳۳۳) .

بـنـابـرایـن ، ظـهـور و تـمـثـل بـشـرى بـه صـورت فـرشـتـه ،: یـه فـرشـتـه اى بـه مـثـال انـسـان ، امـکـان دارد. و ایـن کـه جـبـرویـل بـه شـکـل و صـورتـى ، مـانند صورت دحیه کلبى در این عالم ظهور داشته است ، به این معنا نـیـست که جبرئیل در قالب بدن دحیه شد و حلول کرده است ، چنین نیست او به ماهیت انسانى یـا در قـالب و صـورت انـسـان در آیـد. ابـن فـارض نـیـز در اشـعـار خـویـش بـه تمثل جبرئیل به صورت دحیه اشاره کرده است :
۱-وها دحیه وافى الامین نبینا
بصورته ، فى بدء وحى النبوه !

۲-اجـبـرئیـل قل لى : کان دحیه اذ بدا
لمهدى الهدى ، فى هیئه بشریه ؟

۳-و فى علمه عن حاضریه مزیه
بماهیه المرئى من غیر مریه

۴-یرى کلکا یوحى الیه و غیره
یرى رجلا یدعى لدیه بصحبه

۱- مـتـوجه باشد، که در آغاز وحى نبوت ، جبرئیل امین به صورت دحیه کلبى با پیغمبر (صلى الله علیه وآله ) ملاقات مى کرد.

۲- بـه مـن بـگـو: آیـه وقـتـى کـه جـبـرئیل براى پیامبر – که راهنماى راه هدایت است – به شـکـل بـشـرى جـلوه مـى نـمـود، حـقـیـقـتـا دحـیـه بـود (یـا جبرئیل به صورت دحیه تمثل کرده بود)؟!

۳- و بـدون شـک عـلم رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه وآله ) دربـاره حـقـیـقـت و مـاهـیـتـى که جـبـرئیـل ، بـدان صورت دیده مى شد، نسبت به علم دیگران که ا ان را دحیه مى پنداشتند، داراى مزیت و برترى است .

۴- پیامبر (صلى الله علیه وآله ) جبرئیل را به صورت فرشته اى مى دیدند، که به او وحى مى کند، ولى دیگران او را به صورت مردى مى دیدند، که براى مجالست با پیامبر (صـلى الله عـلیـه وآله ) وى را بـه سوى خود فرا مى خواند(۳۳۴) . شایان ذکر است کـه عـیـن الفـاظ قـرآن مـتـجـیـد، وحـى اسـت ؛ نـه آن کـه بـر قـلب رسـول خـدا (صـلى الله عـلیه وآله ) القاء مى شد و آن بزرگوار به هر لفظى که مى خـواسـت تـعـبـیـر مـى نمود. و این مطلب از ضروریات دین و صریح قرآن کریم است :لا تـحـرک بـا لسـانـک لتـعـجـل بـه # ان عـلیـنـا جـمـعـه و قـرآنـه (۳۳۵) در حال وحى با شتاب و عجله ، ربان به قرئت قرآن مگشاى ، که ما خود قرآن را جمع کرده و محفوظ داشته و بر تو فرا خوانیم .

پـیـامـبر گرامى اسلام ، چگونگى نزول وحى بر قلب مبارکش را در حدیث صحیحى که از وى روایـت شـده چـنـیـن توصیف نموده است : گاهى مانند آواز، زنگ آن را مى شنوم و چون قطع مى شود، مطالب را دریافته و مقصود را فهمیده ام ، و این سخت ترین انواع وحى است . و گـاهـى فـرشـتـه ، بـه صـورت شـخـصى در برابرم ظاهر مى شود و با من سخن مى گوید و هنگامى که مرا ترک مى گوید، آنچه گفته در قلبم محفوظ مى ماند.

عـایـشـه مـى گوید: در یک روز خیلى سرد، پیامبر را دیدم که وحى بر او فرود آمد، و پـایـان یـافـت و از پـیـشـانـى پـیامبر (صلى الله علیه وآله ) عرق فرو مى ریخت . گـاهـى سـنـگـینى وحى در این حالت به حدى مى رسید که اگر پیامبر (صلى الله علیه وآله ) سـوار مـرکـب بـود، مـرکب زانو مى زد و بر زمین مى نشست . یکبار وحى در حالى به پـیـامـبـر نـازل شـد کـه زانوى مبارکش بر روى زانوى زید بن ثابت بود، و آن چنان بر زانـوى زید سنگینى مى کرد که گویى مى خواست آن را متلاشى کند. ظاهرا این نوع وحى بلاواسطه صورت مى گرفته است .

حالت دوم وحى ، کم فشارتر و سبک تر بود، نه صدایى شنیده مى شد و نه از پیشانى پـیـامـبـر (صـلى الله عـلیه وآله ) عرق مى ریخت ، و چون میان القا کننده و پذیرنده ، یک مـشـابـه شـکـلى وجـود داشـت ، هم کار فرشته امین وحى آسان بود و هم پیامبر (صلى الله علیه وآله ) به آسانى وحى را مى پذیرفت (۳۳۶)

و از آیـات و روایـات چـنـیـن اسـتـفـاده مـى شـود، کـه رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه وآله ) بـه صـورت واقـعـى جـبـرئیـل را هـم دیـده اسـت ، چـنـان کـه مـضـمـون ایـن روایـت مـویـد آن اسـت کـه : جـبـرئیـل (عـلیـه السـلام ) بـه صـورت دحـیـه کـلبـى نـازل مـى شـد، تـا ایـنـکـه روزى پیامبر (صلى الله علیه وآله ) به او فرمود: مى خواهم صـورت واقـعـى تـو را بـبـیـنـم ، جـبرئیل ، ایژبتدا ابراز مى دارد که شما طاقت ندارید! حـضـرت مـوافـقـت مـى کـنـد، و سـرانـجـام بـه صـورت حـقـیـقـى خـود، ظـاهـر مـى شـود و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) با دیدن او، غش مى کند(۳۳۷)

درایـن جـا مـمـکـن کـه ایـن سـوال مـطـرح اسـت ، کـه مـگـر مـقـام جـبـرئیل از مقام پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله ) بیشتر بود که حضرت با دیدن او از خـود بـیـخـود شد؟ اجمالا باید گفت که رسول اکرم (صلى الله علیه وآله ) داراى دو بعد وجـودى بـود: بـعـد بـشـرى او، کـه در عـالم مـلک و طـبـیعت است ، لذا وقتى صورت واقعى جـبـرئیـل را مـى بـیـنـد مـدهـوش مى شود. و دیگرى بعد ملکوتى وى است که وقتى در عالم مـلکـوت سیر مى کند، جبرئیل قدرت همراهى با او را نداشته و عرض مى کند من دیگر نمى تـوانـم هـمـراه شـمـا بـیـایـم . لذا بـه تـعـبـیـر الهـى قـمـشـه اى صـورت مـلکـوتـى جبرئیل جسم ناسوتى حضرت رسول (صلى الله علیه وآله ) را مدهوش کرد.
هـمچنین آیات مربوط به قاب قوسین و ماجراى نعمت دلالت دارد، بر این کـه رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه وآله ) دوبـار، چـهـره واقـعـى جبرئیل را دیده است .
بـنـابـرایـن ، رسـول خـدا (صـلى الله عـلیه وآله ) فرشتگان را در صور مثالى و نورى مـشاهده مى فرمود. اما با دقت در آیات و روایات مربوط به این مساله ، به حقیقت مى رسیم کـه مـشـاهـده فـرشتگان در صورتهاى مثالى به دو صورت بوده است : در بعضى موارد، فـرشـتگان مثالى و نورى را با همان صور نورى و مثالى مشاهده مى فرمود؛ و در بعضى مـوارد، مـلائکـه مـقـرب و فـرشـتـگـان بـالاتـر را در تمثل هاى نورى و مثالى مى دید. حضرت امام خمینى (ره ) در این زمینه مى فرماید:
جـبـرائیـل دوبـار در قـالب مـثـالى بـراى رسـول الله ظـاهـر شد، و آن حضرت دید که جـبـرائیـل تـمـام خـاور و بـاخـتـر را پـر کـرده و بـه هـمـراه رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه وآله ) در شـب مـعـراج تـا عـالم عـقـل و مـقـام اصـلى بـالا رفـت ، تـا آنـکـه رسـول هـاشـمـى از مـقـام جـبـرائیـل بـه مـقـامـات دیـگـر – تـا آنـجـا کـه خـدا خـواسـتـه بـود – عـروج کـرد و جبرائیل در مقام پوزش از این رفیق نیمه راه عرض کرد:
اگر بند انگشت برتر پرم
فروغ تجلى بسوزد پرم (۳۳۸)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.