شنبه , ۴ آذر ۱۳۹۶
خانه » اسرار عاشورا » نتيجه توسلات و عنايات اهل البيت عليهم السلام

نتيجه توسلات و عنايات اهل البيت عليهم السلام

مرحوم آيت الله دستغيب از حاج عبدالرحيم سرافراز نقل مى نمايد كه ايشان با خط خود نوشت :
بيست سال قبل كه اغلب مردم مبتلا به مرض حصبة مى شدند، در خانه حقير هفت نفر به مرض حصبه در يك اطاق بسترى بودند،
شب هشتم ماه محرم بود، با خاطرى پريشان به مجلس عزادارى مى رفتم ، و در قلب خود شفاى هفت مريض خود را به وسيله عزيز زهرا عليهاالسلام از خداوند مى خواستم .
وقتى از جلسه برگشته به منزل رسيدم ، ديدم بچه ها اطراف منقل نشسته و نان كمى كه از شب و روز قبل باقى مانده بود روى آتش گرم مى كنند و با اشتهاى كامل مشغول خوردن آن نانها هستند.
با ديدن اين منظره عصبانى شدم ، زيرا خوردن نان ، آن هم نان مانده از قبل براى ابتلا به حصبه ضرر دارد، دختر بزرگم كه حالت عصبانيت مرا ديد گفت : ماها خوب شده ايم ، از خواب برخاستيم ، گرسنه بوديم ، الان نان و چائى مى خوريم ، گفتم : خوردن نان براى مرض حصبه خوب نيست .
گفت : اى پدر بنشين تا خواب خودم را تعريف كنم ، ما همگى خوب شده ايم ، در خواب ديدم ، اطاق بسيار روشن شده است ، مردى آمد و فرش سياهى در اين قسمت از اطاق پهن كرد و نزديك درب باادب ايستاد، در اين هنگام ، پنج نفر افراد بسيار محترم و بزرگوار وارد اتاق شدند كه يك نفر از آنان بانوى مجلله اى بود، اول به طاقچه هاى اتاق و به نوشته هايى كه نام چهارده معصوم روى آنها نوشته بود، خوب با دقت نگاه كردند، سپس اطراف آن فرش سياه نشسته ، قرآن هاى كوچكى از بغل بيرون آورده و قدرى تلاوت كردند، پس از آن يكى از آن ها شروع كرد به روضه حضرت قاسم عليه السلام به عربى خواندن ، من از تكرار اسم حضرت قاسم ، فهميدم كه روضه حضرت قاسم است ، و همه آن ها مخصوصا آن بانوى مجلله شديدا گريه مى كردند، سپس آن مرد اولى در ظرفهاى كوچكى چيزى مثل قهوه آورد و جلو آنها گذارد.
من از اينكه افرادى با اين جلالت چرا پاهايشان برهنه است ، تعجب كردم ، جلو رفتم و گفتم : شما را بخدا كداميك از شما حضرت على عليه السلام است ، يكى از آنها فرمود: منم ، ايشان خيلى با مهابت بود، گفتم : شما را بخدا چرا پاهاى شما برهنه است ايشان با حالت گريه فرمود: ما در اين ايام عزاداريم و پاى ما برهنه است ، فقط پاى آن بانو در همان لباس پوشيده بود، گفتم : ما بچه ها همگى بيماريم ، مادر هم مريض است ، خاله ما هم مريض است ، حضرت على از جاى برخاست و دست مبارك بر سر و صورت يك يك ما كشيد و فرمود: خوب شديد، گفتم : مادرم هم مريض است ، فرمودند: مادرت بايد (از دنيا) برود.
از شنيدن اين حرف گريه ام گرفت ، التماس كردم ، با عجز و لابه من ، حضرت برخاستند، دستى هم از روى لحاف بر مادرم كشيدند، سپس برخاستند، و در حالى كه از اطاق بيرون مى رفتند رو به من كردند فرمودند: بر شما باد به نماز كه تا انسان پلك چشمش به هم مى خورد بايد نماز بخواند،
تا در كوچه دنبال آنها رفتم ، ديدم كه مركبهاى سوارى آنها روپوش سياه دارد، از خواب كه بيدار شدم ، صداى اذان را شنيدم ، دست به دست خود و برادرانم و خاله و مادرم گذاشتم ، ديدم هيچكدام تب نداريم ، برخاستيم و نماز صبح را خوانديم ، چون زياد احساس گرسنگى مى كرديم چائى درست كرده با همان نانى كه بود، مشغول شديم . و اينگونه بود كه تمام آن هفت نفر شفا پيدا كرده سالم شدند و احتياج به دكتر و دوا پيدا نكردند. (334)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *