چهارشنبه , ۱۰ آذر ۱۴۰۰

عقيل برادر حضرت امير نيز بخاطر دنيا از حضرت اعراض كرد

حضرت على عليه السلام رسوم گذشته كه عرب را بر عجم تفضيل مى داد و از زمان خليفه دوم شكل گرفته بود زير پا گذاشت و همچنين برترى رئيس و زيردست ، آقا و بنده را ناديده گرفت و با قاطعيت ايستاد، طلحة و زبير را با آن شهرت و ثروت و مقام با بنده آنها يكسان عطا مى داد، حتى برادر خود عقيل را نيز مراعات نكرد و به او نيز بمقدار حقش داد نه بيشتر، بطوريكه او هم به طرف معاويه رفت گرچه دل به معاويه نداد اما از دنياى او بهره گرفت – روزى عقيل به نزد حضرت آمد حضرت به امام مجتبى فرمود:
عمويت را بپوشان (لباس بده ) لباس و ردائى از لباس ورداء حضرت به او پوشاند.
چون هنگام شام شد، عقيل ديد كه نان و نمك آورده اند، گفت : جز اينكه كه مى بينم چيزى نيست ؟!
حضرت فرمود: آيا اين از نعمتهاى خدا نيست و براى اوست حمد و سپاس بسيار، عقيل گفت : عطائى به من ده تا بدهكارى خود را اداء كنم و زود مرا روانه كن تا بروم ، حضرت فرمود: بدهكارى تو چقدر است ؟ گفت يكصد هزار درهم حضرت فرمود: نه بخدا اين مقدار نزد من نيست و ندارم ولى صبر كن وقتى سهميه من از بيت المال آمد با تو تقسيم مى كنم و اگر نه اين است كه بايد براى خانواده چيزى باشد همه را به تو مى دادم ، عقيل گفت : بيت المال در دست توست ولى مرا به سهميه خودت اميد مى دهى ؟
اصلا سهميه تو چقدر است ، اگر همه اش را هم به من بدهى چقدر مى شود؟ حضرت فرمود: سهم من در بيت المال مثل يكى از مردهاى مسلمان است ، گفتگو چون بالاى دارالاماره بود و بر صندوقهاى اهل بازار مشرف بود، حضرت فرمود: اگر سخن مرا قبول ندارى برو پائين قفل يكى از اين صندوقها را بشكن و موجودى آن را بردار! عقيل گفت : در اين صندوقها چيست ؟ حضرت فرمود: اموال كاسبها.
عقيل گفت : آيا مرا دستور مى دهى كه صندوق گروهى را كه بر خدا توكل كرده اند و اموال خود را در آن نهاده اند بشكنم ؟ حضرت فرمود: آيا تو هم مرا دستور مى دهى كه بيت المال مسلمانها را باز كنم و اموال آنها را بتو دهم و حال آنكه بخدا توكل كرده اند و بر آن قفل زده اند، اگر مى خواهى شمشيرت را بردار، منهم شمشيرم را بردارم و با هم به (ناحيه ) حيرة رويم كه در آنجا كاسبهاى پولدار هستند، بر سر يكى از آنها بريزيم و مالش را بگيريم ؟! عقيل گفت : آيا دزدى كنم ؟ حضرت فرمود: از يك نفر به دزدى كنى بهتر است از اينكه از تمام مسلمانان بدزدى !
عقيل گفت : اجازه مى دهى پيش معاويه روم ؟ حضرت فرمود: آرى ، گفت پس مرا كمك كن در اين سفر.
حضرت فرمود: اى حسن به عمويت چهارصد درهم بده ، عقيل خارج شد در حالى كه مى سرود: بزودى آنكه تو را از من بى نياز كرد مرا نيز بى نياز مى كند و به زودى خداوند بدهكارى مرا ادا مى كند. (164)
سخن در عدالت على عليه السلام بيش از اين مجال مى خواهد – منظور همين است كه اين نحو عدالت در ديدگاه مردم ، مخالف روشى است كه مردم با آن بار آمده بودند و بخاطر همين حب دنيا از حضرت كناره گرفتند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.