پنجشنبه , ۱۴ مرداد ۱۴۰۰

جسارتهاى ابن زياد به سر مطهر امام حسين عليه السلام

ابن زياد در ميان مردم اعلام عمومى نمود و اذن عام داد تا نزد او آيند مردم جمع شدند، سپس فرمان داد تا سر مقدس امام حسين را حاضر كردند،
سر را آوردند، همينطور به آن سر مطهر نگاه مى كرد و مى خنديد، و با چوبدستى كه در دستش بود به لب و دندان سيدالشهداء اشاره مى كرد و مى گفت : زيبا دندانى دارد،
زيد ابن ارقم كه از صحابه پيامبر است در مجلس بود، وقتى ديد عبيدالله از اين عمل خود دست بردار نيست ، صدا زد، چوبدستى را از اين لب و دندان بردار، سوگند به خدائى كه جز او خدائى نيست ، خودم ديدم كه لبهاى پيامبر بر اين دو لب و مى بوسيد، سپس سر به گريه گذارد.تا چند زنى ظالم چوب اين لب عطشان را
بردار از اين لبها اين چوب خزيران را
آخر نه تو را اين سر مهمان بود اى كافر
تا چند روا دارى آزردن مهمان را
در نزد تو تقصيرش جز خواندن قرآن نيست
با چوب نيازارد كس قارى قرآن را
بهر چه زنى هى چوب بر بوسه گه احمد
او بوسه مدام از مهر زد اين لب ودندان را
تا چند كنى ظالم خون دل دل اطفالش
منماى پريشان تر اين جمع پريشان را

ابن زياد ملعون گفت : خدا چشمهايت را بگرياند، اگر نه اين است كه پيرو بى عقل شده اى گردنت را مى زدم ، زيد برخاست و رفت ، وقت رفتن گويند سخنى گفت كه اگر ابن زياد مى شنيد او را مى كشت ، او گفت : ملك عبد عبدا فاتخذهم تلدا مرحوم شعرانى گويد: ترجمه اين جمله در فارسى همانند مثلى است كه گويند: مرده را كه رو بدهى كفن خود را آلوده مى كند، يعنى بنى اميه حد نگه نداشتند،
سپس ادامه داد: اى گروه عرب شما بعد از اين برده هستيد، پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را امير خود كرديد، او نيكان شما را مى كشد و بدها را بنده خود كند، به ذلت تن داديد، دور باد آن كه به ذلت رضا داد. (251)
طبق برخى از روايات مالك ابن انس يا انس بن مالك نيز اعتراض كرد و حديث پيامبر را خواند و ابن زياد گفت : روزى در مقابل روز بدر!! قيس ابن عباد نزد ابن زياد بود، به قيس گفت : راجع به من و حسين چه مى گوئى ؟ قيس گفت : جد او و پدر و مادر او روز قيامت او را شفاعت مى كنند، جد تو و پدر و مادرت هم تو را شفاعت مى كنند!! ابن زياد خشمگين شد و او را از مجلس بيرون كرد.
هشام ابن محمد گويد: ابن زياد كاهنى داشت ، به ابن زياد گفت : برخيز و پاى خود را بر دهان دشمنت بگذار، سپس كارى كرد كه قلم از نوشتن آن شرم دارد، شاعرى به عربى گفته است كه :
چوب منبر پيامبر را احترام مى كنند، اما اولاد پيامبر در زير پاى آنان است
خداى جزاى خير دهد مختار را كه از ابن زياد انتقام گرفت وقتى سر ابن زياد را نزد مختار آوردند، او مشغول غذا خوردن بود، خداوند را بر پيروزى سپاس نمود، و گفت : سر حسين ابن على را در حالى كه او غذا مى خورد نزد ابن زياد نهادند، الان سر ابن زياد را نزد من در وقت غذا آورده اند، وقتى از غذا فارغ شد، برخاست با كفش پا بر صورت ابن زياد گذارد، سپس كفنش را نزد غلامش انداخت و گفت : اين را بشوى كه بر صورت كافر نجسى قرار دادم
در كتاب حبيب السير آمده است كه چون سر مقدس امام حسين را نزد ابن زياد آوردند، آن را برداشته بر او و موى او مى نگريست ، ناگاه لرزه بر دست شومش افتاد، آن سر مكرم را بر روى ران خود نهاد، قطره اى خون از آن چكيد، از جامه هاى آن ملعون درگذشت و رانش را سوراخ كرد، بطوريكه زخم و بدبو شد، جراحان هر چه تلاش كردند، معالجه نشد، به ناچار ابن زياد همواره با خود مشك بر مى داشت تا بوى بد ظاهر نشود. (252)اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده اى
وز كين چه ها در اين ستم آبادكرده اى
در طعنت اين بس است كه عترت رسول
بيداد كرده خصم و تو امدادكرده اى
اى زاده زياد نكرده است هيچگه
نمرود اين عمل كه تو شداد كرده اى
بهر خسى كه بار درخت شقاوت است
در باغ دين چه با گل و شمشادكرده اى
با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو
با مصطفى و حيدر و اولاد كرده اى
حلقى بود كه بوسه گه مصطفى مدام
آزرده اش به خنجر فولاد كرده اى
ترسم تو را دمى كه به محشر در آورند
از آتش تو دود به محشر در آورند

سپس خاندان عترت و اهل بيت سيدالشهداء را بر مجلس ابن زياد وارد كردند، دختر اميرالمؤ منين زينب كبرى در حالى كه بدترين لباس خويش را به تن داشت به صورت گمنام در ميان كنيزانش وارد مجلس ‍ شد و در گوشه اى نشست ، ابن زياد گفت : اين گوشه نشين كه همراه زنان است كيست ؟ حضرت جوابى نداد، بار دوم و سوم تكرار كرد، يكى از كنيزان گفت : شكر خداى را كه شما را رسوا كرد و كشت و افسانه شما را دروغ ساخت ، زينب كبرى فرمود: شكر خداى را كه ما به پيامبر گرامى داشت ، و ما را از پليدى پاك نمود، پاك كردنى ، همان انسان فاسق رسوا مى شود و شخص فاجر دروغ مى گويد و او ما نيستيم ، ديگرى است ، و الحمدالله ، ابن زياد گفت : كار خدا را با خاندان خود چگونه ديدى ؟ حضرت فرمود: خداوند كشته شدن را بر آن ها نوشت و به سوى آرامگاه خود شتافتند، و طبق روايتى فرمود: من جز زيبائى نديدم اينان گروهى بودند كه خداوند كشتن شدن را بر آن ها نوشت و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند ميان تو و آنها جمع مى كند، و با هم احتجاج كرد، بنگر چه كسى رستگار است اى پسر مرجانه ، مادرت به عزايت نشيند.
ابن زياد خشمگين گرديد، عمرو ابن حريث وساطت كرد و گفت : اين زن است و زن را به سخن مؤ اخذه نشايد،
ابن زياد بگفت : از گردن كشى بزرگ تو و خويشان تو عقده اى داشتم خداوند دلم را خنك كرد، از اين سخن دل دختر اميرالمؤ منين شكست و گريان شد سپس فرمود: سرور مرا كشتى و خاندان مرا بر انداختى ، فرع مرا بريدى و ريشه مرا كندى ، اگر شفاى تو در اين بود، شفا يافته اى ، ابن زياد گفت : اين گونه سخن قافيه بافى است پدر او هم شاعرى خوش قافيه بود، حضرت فرمود: زن را با قافيه چه كار؟ سرم گرم كار ديگر است از سوز سينه چيزى بر زبانم جارى شد،
ابن زياد متوجه امام سجاد شد، پرسيد: تو كيستى ؟ حضرت فرمود: من على ابن حسين هستم ، ابن زياد گفت : مگر خداوند على ابن حسين را نكشت ؟ حضرت فرمود: خداوند وقت مرگ جانها را مى گيرد.
ابن زياد خشمگين شد و گفت : تو هنوز جرات جواب دادن به مرا دارى ؟ ببريد او را و گردنش را بزنيد، اينجا بود كه زينب كبرى خود را بحضرت سجاد آويخت و فرمود: اى پسر زياد، آنچه از خون ما ريختى بس است و حضرت را در آغوش گرفت بخدا هرگز از او جدا نشوم ، اگر خواستى او را بكشى مرا هم با او بكش ،
ابن زياد نگاهى به حضرت زينب و امام سجاد انداخت سپس گفت : خويشى عجيب است ، بخدا كه اين زن دوست دارد كه او را با وى بكشم ، او را رها كنيد، آنچه دارد (از بيمارى ) او را كافى است . (253)
آنگاه دستور داد اسيران را در كوچه و بازار بگردانند، سر مقدس امام حسين عليه السلام نيز با آنها بود، زيد ابن ارقم گويد: سر سيدالشهداء بر نيزه اى بود من در اتاق بالا بودم ، وقتى سر مقابل من رسيد، شنيدم قرآن مى خواند و مى گويد: ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا ، مو بر بدنم راست شد، صدا زدم سر مطهر تو اى پسر پيامبر و كار تو بخدا عجيب تر است ، عجيب تر است .
سپس اسيران را به زندان بردند، و ابن زياد به منبر رفت و سخنرانى كرد و در آن به سيدالشهداء و حضرت على عليه السلام جسارت كرد، عبدالله ابن عفيف ، برخاست و به ابن زياد پرخاش كرد، ابن زياد اين پيرمرد نابينا را طى جريانى كه در تاريخ آمده است به شهادت رساند.
سپس سر مطهر سيدالشهداء و ساير شهدا را با عده اى به نزد يزيد فرستاد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.