جمعه , ۸ مرداد ۱۴۰۰

تاراج حرم حسينى در عصر عاشورا

آه از دمى كه لشكر اعداء نكرد شرم
كردند رو به خيمه سلطان كربلا

پس از شهادت امام حسين عليه السلام آن نامردها به سمت خيام حرم حسينى و خاندان پيامبر هجوم بردند، به گونه اى كه براى غارت و تاراج ايشان مسابقه نهاده بودند، چنانكه چادر از سر زنان مى كشيدند، دختران پيامبر در حالى كه گريان بودند خارج مى شدند و از فراق دوستان و ياوران شيون مى كردند. (239)
تمام اثاث و شتران و بار و بنه حضرت را غارت كردند، حتى جامه هاى زنان را ربودند، حميد ابن مسلم گويد: مى ديدم زنى از زوجات مكرمات و دختران پاك با آن بيشرمان بر سر جامه در كشمكش بود، عاقبت آنها جامه را از او مى ربودند. (240)
شمر وارد خيام حرم شد، امام چهارم را كه بيمار بود ديد، شمشير كشيد تا حضرت را بكشد، حميد ابن مسلم از حضرت دفاع كرد و گفت : اين بيمارى او را بس است ، تا اينكه عمر ابن سعد آمد و دست شمر را گرفت و گفت : آيا از خدا حيا نمى كنى ، مى خواهى اين جوان بيمار را بكشى ؟ شمر گفت : فرمان امير عبيدالله اين است كه تمام فرزندان حسين را بكشم ، عمر سعد ممانعت كرد تا شمر صرف نظر نمود،
بانوان از عمر سعد خواستند كه آنچه از آن ها ربوده شده برگردانند تا خود را بپوشانند، عمر سعد صدا زد هر كس هر چه برده برگرداند، اما بخدا قسم هيچكس چيزى بر نگرداند. (241)
از فاطمه دختر امام حسين نقل شده است كه ظالمى مرا دنبال كرد، من مى گريختم ، با انتهاى نيزه بر پشتم كوبيد، بر زمين افتادم ، مقنعه و گوشواره هايم را كشيد، به گونه اى كه خون بر سر و صورتم جارى شد، سپس برگشت به طرف خيمه ها، و من بيهوش بودم ، وقتى بهوش آمدم ، عمه ام را ديدم كه بالاى سرم مى گريد، به عمه ام گفتم : اى عمه پارچه اى هست كه سر خود را از نامحرمان بپوشانم ، حضرت فرمود: عمه تو هم مثل توست ، نگاه كردم ، ديدم كه سر عمه ام باز و بدنش از تازيانه سياه است . (242)
طبق روايت ديگرى ظالمى حرم امام حسين را غارت و زيور ايشان را مى ربود و مى گريست ! گفتند: چرا مى گريى ؟ گفت : چرا نگريم در حالى كه دختر پيامبر را غارت مى كنم ، فرمود: نكن گفت : مى ترسم ديگرى بيايد و انجام دهد.
طبق پاره اى روايات حضرت زينب فرمود: ظالمى وارد خيمه شد بعد از غارت اثاث آن ، نگاهش به امام سجاد افتاد كه بر زيرانداز پوستى قرار داشت ، زيرانداز را كشيد و حضرت را روى زمين انداخت و سپس ‍ به طرف من آمد و مقنعه از سر من برگرفت . (243)چون كار شاه و لشكر بر سر آمد
بسوى خرگه سپه غارتگر آمد
به دست آن گروه بى مروت
به يغما رفت ميراث نبوت
هر آن چيزى كه بد در خرگه شاه
فتاد اندر كف آن قوم گمراه
بسى گوش از پى تاراج گوهر
دريد از دست قوم كينه پرور
بسى رخساره گل رنگ نيلى
نمود اين آسمان از ضرب سيلى

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.