شنبه , ۴ آذر ۱۳۹۶
خانه » اسرار عاشورا » او كه به اين كودكى گناه ندارد

او كه به اين كودكى گناه ندارد

وقتى امام حسين عليه السلام اصرار آن قوم را بر كشتن حضرتش ديد، قرآن را بازكرده بر سر نهاد و صدا برآورد كه : ميان من و شما كتاب خدا و جدم رسول الله صلى الله عليه و آله حاكم باشد، اى قوم چرا خون مرا حلال مى دانيد؟ آيا من پسر دختر پيامبر شما نيستم ؟ آيا سخن جد من راجع به من و برادرم به شما نرسيده است كه فرمود: ايندو سرور جوانان بهشت هستند، اگر مرا تصديق نمى كنيد، از جابر بپرسيد از زيد ابن ارقم و ابا سعيد خدرى بپرسيد، آيا جعفر طيار عموى من نيست ؟
شمر (كه از اضطراب لشكر واهمه داشت ) صدا زد هم اكنون به جهنم خواهى رفت ، حضرت فرمود: الله اكبر جدم رسول الله به من خبر داد كه ديدم (گويا در خواب ) كه سگى دهان به خون خاندانم دارد، (خون آنها را مى مكد)
فكر نمى كنم جز اينكه تو همان باشى ، در اين هنگام حضرت متوجه شد كه طفلى از تشنگى مى گريد، دست طفل را گرفت و فرمود: اى گروه اگر بر من رحم نمى كنيد به اين طفل رحم كنيد، كه ناگاه مردى تيرى انداخت و آن طفل را ذبح نمود، امام حسين گريان شد و گفت : خدايا ميان ما و اين گروه داورى نما، ما را دعوت كردند تا كمك كنند، ولى ما را كشتند، (مصيب آنقدر بر حضرت سنگين بود) كه از آسمان ندائى آمد اى حسين طفل را رها كن كه در بهشت دايه اى دارد كه به او شير مى دهد،
و در روايت ديگرى حضرت طفل شيرخوار خود را در آغوش گرفته بود تا وداع كند، خواست ببوسد كه حرملة ابن كامل اسدى تيرى در گلوى طفل زد كه طفل را ذبح نمود، حضرت به خواهرش زينب فرمود: بگير طفل را، سپس خون شيرخوار را با دو دست گرفت ، وقتى پر شد بطرف آسمان پاشيد و فرمود: آنچه بر من مى رسد چون در مقابل چشم خداست ، آسان است ! آنگاه با غلاف شمشير قبرى كند و آن شيرخوار غرقه در خون را دفن نمود. (234)باغ عشق است مگر معركه كرب و بلا
كه ز خونين كفنان غرق گل و نسرين است
بوسه زد خسرو دين بر دهن اصغر و گفت
دهنت باز ببوسم كه لبت شيرين است
شير دل آب كند بيند اگر كودك شير
جاى شيرش به گلو آب دم زوبين است
گفتند اين طفل كو چو بحر بجو شد
نيست چو ما كز عطش به صبر بكوشد
اشك بپاشد چنانكه خاك بپوشد
رخ بنظر شد چنانكه بخروشد

جز به كفى آب عقده ادش نشود حلهى به فغان خود زگاهواره پراند
ما در او هم زبان طفل نداند
نه بودش شير تا به لب برساند
نه بودش آب تا به رخ بفشاند

مانده به تسكين قلب معطلگهى ناخن زند بر سينه مادر
گهى پيچان شود به دامن خواهر
بارى از ما گذشته چاره اصغر
يا به نشانش شرار آه چو آذر

يا ببرش همره ات به جانب مقتلشه ز حرم خانه اش ربود و روان شد
پير خرد هم عنان بخت جوان شد
زين پدر و زان پسر به لرزه جهان شد
آمد و آورد و هر طرف نگران شد

تا به كه سازد حقوق خويش مدللگفت : كه اى قوم روح پيكرم اين است
ثانى حيدر على اصغرم اين است
آن همه اصغر بدند و اكبرم اين است
حجت كبراى روز محشرم اين است

رحمى كش حال بر فناست محولاو كه به اين كودكى گناه ندارد
يا كه سر رزم اين سپاه ندارد
بلكه بس افسرده است و آه ندارد
جاى دهيد آنكه را پناه ندارد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *