جمعه , ۳ بهمن ۱۳۹۹

اسيران آل محمد در شام

كاروان اسيران را به فرمان عبيدالله به طرف شام حركت دادن ، امام سجاد را در غل و زنجير كردند و بر شتر سوار نمودند، روز اول صفر وارد دمشق شدند، و اين همان روزى است كه بنى اميه آن را عيد مى دانند شهر شام را آزين بسته بودند، و پارچه هاى حرير و رنگارنگ شهر را زينت داده بود، اهل بيت را سه روز دم دروازه شهر براى زينت كردن شهر نگاه داشتند، پانصد هزار نفر زن و مرد منتظر ورود اسيران بودند، مردان و زنان با دف و طبل و بوق مى نواختند، هزاران نفر زن و مرد جوان مى زدند و مى رقصيدند، تمام اهل شهر لباسهاى رنگارنگ پوشيده و سرمه و خضاب زده بودند.
خاندان عصمت وقتى به نزديك شهر رسيدند، ام كلثوم به شمر فرمود: حاجتى دارم ، گفت : چيست ؟ فرمود: وقتى وارد شهر شديم ما را از دروازه اى كه جمعيت كم است وارد كن ، بگو كه سرها را از ميان اين محملها جدا كنند، كه ما با اين حال از كثرت نگاه مردم زبون شديم ،
آن نامرد در پاسخ درخواست ايشان ، فرمان داد تا سرهاى بر نيزه را در وسط محملها قرار دهند و آنها را از دروازه پرجمعيت وارد كرد و كنار دروازه شام در جايگاه اسرا نگاه داشتند.
سهل ساعدى كه از صحابه پيامبر است گويد: در دروازه ساعات بودم كه ديدم كه پرچمهاى پى در پى نمايان شد، سوارى ديدم كه پرچمى در دست داشت كه پيكانى بالاى آن بود و بر آن سر مطهر كسى بود كه صورتش از همه به پيامبر شبيه تر بود، به دنبال آن بانوانى ديدم كه بر شتران بدون روانداز از سوار بودند، نزديك اولين آنها رفتم ، عرض كردم شما كيستيد؟ فرمود: من سكينه دختر حسين عليه السلام هستم ، گفتم : من سهل ابن سعد از كسانى هستم كه جد شما را ديده و حديث او را شنيده ام آيا كارى داريد؟ فرممود: اى سعد به اين نيزه دار كه سر همراه دارد، بگو، سر را جلوى ما ببرد تا مردم با نگاه به او، از ما غافل شوند و به حرم پيامبر نگاه نكنند.
سهل گويد: نزد آن نيزه دار رفتم و گفتم : آيا برايم كارى مى كنى و چهارصد دينار بگيرى ؟ گفت : چه كارى ؟
گفتم : اين سر را در جلو كاروان ببر، قبول كرد، من هم به وعده ام عمل كردم ، آنقدر ازدحام جمعيت زياد بود كه به سختى هنگام ظهر به قصر يزيد رسيدند، در ميان راه پيرمردى از اهل شام نزد اهل بيت آمد و گفت : شكر خدا را كه شما را كشت و نابود كرد و شاخهاى فتنه را قطع كرد و تا توانست از ناسزا فروگذارى نكرد وقتى سخنش تمام شد، امام سجاد فرمود:
تو كتاب خدا خوانده اى ؟ گفت : آرى ، فرمود: آيا اين آيه را خوانده اى : قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ؟ بگو من مزد رسالت نمى خواهم مگر دوستى با نزديكان من ، پيرمرد گفت : آرى : حضرت فرمود: مائيم آن گروه (نزديكان پيامبر) حضرت فرمود : اين آيه را خوانده اى و آت ذى القربى حقه ، حق فاميل خود را بده ، عرض كرد: آرى ، حضرت فرمود: اينان مائيم ، سپس فرمود: اين آيه را خوانده اى : انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهير، يعنى : خداوند مى خواهد از شما خاندان پليدى را ببرد و شما را پاك كند،
پاك كردنى ، پيرمرد گفت : آرى ، حضرت فرمود: ايشان مائيم ،
آن مرد شامى دست به آسمان برداشت و گفت : خدايا توبه مى كنم – سه بار اين را گفت – سپس افزود خدايا بيزارى مى جويم نزد شما از دشمن آل محمد و قاتلين خاندان محمد، من قرآن خوانده بودم ولى تا امروز اين را نمى دانستم ، امام صادق عليه السلام فرمود: مردى بنام ابراهيم بن طلحة نزد امام سجاد آمد و (با شماتت ) گفت : چه كسى پيروز شد؟
حضرت فرمود: اگر مى خواهى پيروز را بشناسى هنگام نماز اذان و اقامه بگو (يعنى ما براى احياى دين قيام كرديم و تا شهادت به توحيد و رسالت و نماز برجاست ، ما پيروزيم ). (255)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.